بیا همیشه هم نخندیم

تازه امشب فهمیدم چقدر خسته م

تازه فهمیدم  چقدر دلم یه دل سیر مرخصی می خواد

مرخصی از لبخند زورکی ، تظاهر به درک کردن ، گذشتن از پیشامدها

مرخصی از همه ی خبرای بد

...

تازه فهمیدم چقدر دلم میخواد یه گاو داشته باشم و یه اردک یه باغچه ی نقلی

یه حوض و روزای پر از مه

یه اتاق زیر شیروونی و 

من و سه پایه نقاشیم

یه لیوان چایی و گربه م

....

تازه فهمیدم خیلی وقته اتفاقای اطرافم اشکمو در نیاورده بودن

وقتی امروز توی مترو خانمی رو دیدم خیلی جوون با پسر کوچیک سندرم داونش که به همه میخواست حمله کنه 

وقتی امروز مردی رو دیدم که حتی کیسه پوشکهای استفاده شده رو از توی زباله ها میکشید بیرون

وقتی دختر بسیار زیبای فال فروش بابت پولی که بهش دادم و بقیه نخواستم دو بار اومد و بازومو فشار داد و گفت خیلی دوست داشتنی هستی ، مرسی ، دوستت دارم

....

و من گریه کردم امروز ، امشب ، حتی فردا ، 

.....

 

 

/ 0 نظر / 56 بازدید