543 صفحه

گاهی خودمان داستان می نویسیم

گاهی خودمان داستان می شویم

 

 همیشه دلم می خواست داستان موندگار باشم...از اونایی که وقتی خونده می شدم و بر می گشتم توی کتابخونه،چند وقت بعد دوباره خونده بشم.....

جمله هام توی ذهن، بمونه و حتی گاهی تکرار شه

دلم می خواست یه داستان توی یه کتاب با ورقهای گلاسه باشم که صفحه روبرویی عکس رنگی جذابی داره و داستان رو موندگارتر می کنه

حتی تا این حد که تبدیل بشم به یه داستان صوتی و یکی از خوش صدا ترین صداها من رو بخونه

ولی هیچوقت دوست نداشتم تبدیل به فیلم یا تئاتر بشم... همیشه احساس می کنم زیبایی خوندن یه داستان خیلی بیشتر از دیدن فیلم اونه

....

یه داستان بلند پر پیچ و خم ... با جمله های کوتاه ... مثلا اینطوری

چشمهاشو می بنده و پاهای برهنه شو آروم می زاره روی سبزه ها. ذهنش برای درک خنکی مطبوع سبزه ها،آروم نیست.

یه نفس عمیق می کشه و پا برهنه به قدم زدنش ادامه می ده.

"عکس صفحه روبرو دامن حریر سفیدی رو نشون می ده که روی سبزه ها کشیده می شه"

^^^

یا اینطوری

خودش رو با صداها هماهنگ نکرد.برگشت توی اتاق و در رو بست.طبق معمول موسیقی کلاسیک.شوپن شروع به نواختن می کنه.آروم می شینه روی صندلی و تمرین لبخند می کنه.

لبخند مصنوعی،لبخند کودکانه،لبخند مذبوحانه،لبخند تلخ،لبخند.

مداد رو بر می داره و لبخند ها رو طراحی می کنه.

"عکس صفحه روبرو اتاقی رو نشون می ده که همه ی وسایلش چوبه،دیوارها و کف هم چوبن،نور خورشید مستقیم روی میز افتاده،و تمام دیوار پر از عکسهای پرتره ایه که هر کدوم یک احساس رو منتقل می کنن"

^^^

یا اینطوری

روی عجیب ترین تخته سنگ کوه می شینه.هنوز خسته نیست.ولی بیشتر از زیبایی،داره زیبایی می بینه.انگار تک تک واحدهای تشکیل دهنده ی دنیا رو داره حس می کنه.و بعد خودش رو تصور می کنه در مقابل این واحدها.

یک لحظه ترس توی ذهنش می پیچه.چقدر حقیره در مقابل این بزرگی.چقدر حقیر.

چطور می تونه قد علم کنه و بگه منم هستم وقتی واقعا چیزی نیست.

"عکس آسمون تیره با ابرهای باران زاست"

^^^

/ 0 نظر / 39 بازدید