حاشیه های دور ریختنی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

بعضی روزا ، روز من نیست

مثل امروز

 

...

چند روز پیش فیلم New Year's Eve رو دیدم .. به شدت دیدنش بهم لذت داد .. یه تفریح حسابی بود

البته نقش رابرت دنیرو خیلی تلخ بود .. ولی بقیه اش پر از موسیقی و رنگ بود

 

...

معمولا با آسانسور نمی رم پایین ... چراغای تایمر رو هم روشن نمی کنم .. آروم از پله ها داشتم می رفتم پایین که دیدم چراغا روشن شد و بعدم رسیدم توی لابی دیدم اول صبحی تمام چراغای لابی و پارکینگ و حیاط رو روشن کرده سرخوش خانم 10 ساله یه سلام هم کرد و دوید رفت خونشون .. ای بابا ما بچه بودیم به خودمون اجازه نمی دادیم چراغ راهروی طبقه مونو روشن کنیم چه برسه به .. وااای چی شدن این نسل

 

..

گفتم از پله .... یاد محمد صادق افتادم به پله می گفت ::" اَ پله "

 

...

چه خوب که سگ ندارم و اگر نه الان چقدر باید غصه ی حیوونکی رو می خوردم که نمی تونم ببرمش بیرون که یه وقت نگیرنش

 

...

میگه  بریدی؟

می گم آره بریدم

می گه تو قول داده بودی

نمی گم  وقتی تمام نیروی آدم تموم می شه جونی برای حفظ قول نمی مونه

 

...

دوباره اگر درست بچسبم به کار 6 ماه دیگه می تونم نمایشگاه دوممو بزارم .. آیدا پا شو

 

...

ماشین شخصی ندارم واگر نه الان وسط یه جنگل کمپ کرده بودم

[ دوشنبه ۱۳٩۱/۳/۱ ] [ ۸:٥۸ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

از اینکه تا خودم نخوام کسی نمی تونه بفهمه چه نظری دارم .. چه حسی دارم .. چی تو سرم می گذره .. حالم چطوره

خیلی خوشحالم

از اینکه قابل پیش بینی نیستم راضی ام

اینکه هیچ کس نمی تونه بگه خب آیدا که نظرش اینه .. یا این غذا رو می خوره سفارش بدیم تا بیاد .. راضی ام

 

[ یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳۱ ] [ ٤:٠٥ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

از نوشتنش خوشم میاد... میلان کوندرا ...

وقتی کتاب رو تموم می کنی تکلیف با شخصیت های داستان مشخصه .. راهتو معلوم می کنه نسبت به شخصیت ها

ولی جوری با تو برخورد می کنه که آخرشم تو می مونی و هزار تا سوال

کلی گره

و اینکه به راحتی و با ترفند خودش وادارت می کنه دونه دونه جای افراد داستان بشینی و خودتو توی اون موقعیت قرار بدی و ببینی اگه تو بودی چه تصمیمی می گرفتی

کتاب " میهمانی خداحافظی "

لذت بردم از خوندنش 

خیلی راحت ولی زیر پوستی آدمها رو به تصویر می کشه که همیشه برای راحتی خودشون چه رذل می شن

چه رذالت بار با همنوع خودشون رفتار می کنن که مبادا موقعیت خودشون به خطر بیفته

 

چه راحت به هر چیزی که ذره ای آرامش و شادی بهشون بده می گن خوشبختی و بهش چنگ می زنن

 

اینکه آدما چقدر پستن

 

این جمله شو دوست داشتم:" خودکشی یعنی تف انداختن توی صورت خالق"

 

چه راحت شخصیت داستان شونه بالا می اندازه و می گه "مهم نیست بزار منم یکی از هزار تا آدمکش باشم... مثل راسکولنیکف توی جنایت و مکافات .. با این تفاوت که اون عذاب وجدان گرفت ولی من اونم ندارم"

 

 

گل درشت ترین بخش داستان به ظاهر شریف بودن آدمهاش بود مخصوصا جنس مرد و به شدت وسواسی و ساده در جنس زن

[ یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳۱ ] [ ۳:٢۸ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

یه جا خوندم:

 

خیلیا دل منو شکوندن دیگه تحمل ندارم.... خدایا بیا با هم بریم من تشونشون بدم تو ببخششون

[ یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳۱ ] [ ۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ آیدا محمد ]

اولین بار بود این کارو با کتابم می کردم

جمله هاشو خوندم .. کنار جمله ها نظر خودمو نوشتم .. یا موافق بودم یا باهاش دعوا داشتم

خیلی لذت داشت که نظر خودمو هم بنویسم

..

روی کتابام حساسم

نه تا می خورن .. نه ورق ورق می شن .. نه زیر جمله ای خط کشیده می شه

بعضی از اونا رو تا حالا چهار- پنج بار خوندم ولی اینقدر نو و تمیزن که انگار تازه خریده شدن

..

احساس می کنم به شخصیتشون توهین می شه اگه خط خطی شن یا کثیف شن

[ چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٧ ] [ ٩:٢۱ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

یه جایی خوندم:

"هر گناه ، آمرزشش رو با خودش میاره "

..

تفاله1: هنوز تجربه نکردم

 

تفاله2: دسته بندی گناه ها توی ذهنم با بقیه خیلی متفاوته

 

تفاله3: توی ذهن من بزرگترین گناه دروغه .. شامل زیر مجموعه های خیانت ..پیچوندن..و ...

 

تفاله4: آیا گناه ها آمرزیده می شن؟

[ چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٧ ] [ ٤:٠۱ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

خرید کردن مامان و پدر .. وقت نشد همه رو تو یخچال جا بدن .. شونه ی تخم مرغ می ره توی بالکن تا صبح

ساعت 8 صبح که مامان صدای غار غار یواشکی کلاغ می شنوه

بلند می شه می بینه بـــــــــــــــــــــــــــــــــله .. دو تا کلاغ دزد بی حیا اومدن به تخم مرغ نوک زدن

اگر بقیه جوجه ها نمی اومدن برای غذا خوردن .. توی بالکن مترسک می زاشتیم که کلاغا نیان

نمی شه دیگه

[ دوشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٥ ] [ ٩:۳٢ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

آرام به خاطر لجبازی هفته ی پیشش فکر می کرده ممکنه من باهاش قهر کنم

امروز یک ربع با تاخیر رسیدم بهش .. عزیز جون می گه وقتی زنگ زدی آرام از خوشحالی جیغ زده و گفته آخ جان آیدا اومد یعنی باهام آشتیه

.. آخه نیم وجبی که جیگر منی عشق منی .. بچه ام .. چرا باهات قهر کنم؟ مگه می تونم؟..

دلیل لجبازیای اخیرش دندوناش بوده .. اذیتش می کرده .. 

توی این مدت خیلی به آرام وابسته شدم

همینطور به عزیز جون .. دلم زود زود براشون تنگ می شه و دل به دل راه داره چون امروز عزیز جون می گفت توی این هفته کلافه بوده که آرام آیدا رو ناراحت کرده

..

امروز پرتقال پوست کندم .. اول یه پرشو دادم به آرام دیدم بدون اعتراض خورد .. همینطور پر پر بهش دادم اونم خیلی خوشگل می خورد .. کلی لذت بردم..

..

به اصرار عزیز جون نهار پیششون موندم..البته به شرطی که آرام خوب غذا بخوره می خواستیم بلکه آرام به خاطر من بهتر غذا بخوره..

دیدم اذیت می کنه برای غذا خوردن سعی کردم گولش بزنم .. می گم گوشه ی دلت خالیه قورباغه ی توی دلت داره می گه باید پُرش کنی .. سر منو می گیره می چسبونه به دلش می گه خب بگو حالا قورباغه چی گفت؟

..

نی نی کلی زیتون خورد .. تعجب کردم .. بچه ها زیاد زیتون دوست ندارن ..!!!!

..

وقتی مثل گربه میاد تو بغلم کیف می کنم

[ دوشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٥ ] [ ۸:٤٩ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

بقیه وبلاگام که هر کدوم به نوعی از بین رفتن

سالها پیش اگه اشتباه نکنم سال 81 بود اولین وبلاگمو ساختم .. شعرهامو می نوشتم اونجا .. با اولین کامنتا که زیاد ازشون خوشم نیومد .. وبلاگمو بستم و حس کردم لازم نکرده کسی بخونه .. خودم می نویسم و پخته شون می کنم

..

بعد از چند سال دوباره برگشتم و این بار با وبلاگ جدیدی بازم شعرامو نوشتم .. به هیچ کس کار نداشتم و راحت بودم .. وبلاگ خوبی بود .. کلی طرفدار داشت .. بعد از یه مدت هم یکی دیگه نوشتم که روان نویسی بود و اونم وقایع روزانه بود ولی با قلم اندکی ادبی

داشت یکسالش می شد وبلاگم که هک شد

هر دو شون هک شدن

اینها رو هم از دست دادم

..

حاشیه ها بعد از هک شدن اونها درست شد و راستش دیگه شعرم نیومد که بنویسم .. دنبال نوشتنی جدای از شعرم

..

بیست و یکم اردی بهشت پارسال بود "حاشیه های دور ریختنی" درست شد .. یکسال شد ..

...

تولد وبلاگم مبارک


 

 

[ یکشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٤ ] [ ٦:٤۳ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

چرا بعضی وقتا بعضی بازیا اینطوری آدمو سر کار می زارن؟

می خواستم برم یه دوش بگیرما .. 

نشستم یه دست Doodle jump بازی کنم بعد برم .. همانا و یکساعت همونجا نشستن همانا

یه دست دیگه بزنم بعد می رم

یه بار دیگه

آخ بازم افتاد .. یه بار دیگه می خوام رکورد بزنم

.

 

[ یکشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٤ ] [ ٦:۱۳ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

خیلی وقت بود که دلم می خواست توی بارون بهاری راه برم و خیس بشم ... 

دوست داشتم بوی بارون روی پوستمو حس کنم

دیشب بام تهران بودم

سینما 5 بعدی بازم و بعد شام .. تا اینجا هوا خشک و تا حدی هم گرم بود

در یک لحظه آنچنان بارونی گرفت که در جا خیس شدم

ولی ترجیح دادم .. باشم .. خیس شم .. راه برم

دوست نداشتم برم زیر سقف .. تمام لذت بارون به خیس شدنشه

..

تفاله : بدیش این بود که مانتو و روسری مزاحمت ایجاد می کرد .. بارون دیگه پوستمو خیس نمی کرد .. مانتو رو خیس می کرد .. حالا یه ته نَمی هم به من می رسید

 

تفاله : صحنه خیلی جالب بود .. دخترا همه توی فضای باز بودن و خیس می شدن .. اونهایی که می دویدن زیر سقفا که یه وقت اوخ نشن پسرا بودن .. 

خب یعنی با اون آرایش موهاشون آره دیگه

 

[ شنبه ۱۳٩۱/٢/٢۳ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

یه وقتایی آدم حس می کنه هیچ نقطه ای نیست که خالص به اون اختصاص داشته باشه

فقط مال اون باشه ..  کسی نیاد توش .. 

شروع کردم یوگای امروزمو انجام بدم .. گوشیا سایلنت و حواسم به تنفسم یهو مامان جان پریده تو اتاق .. منو که در حال کارم دید گفت آخ ببخشید

خب آخه مامانم می پری وسطا

بعدش داشتم خاطره می نوشتم که بازم این اتفاق تکرار شد ... غرق نوشتن بودم بازم بریده شد

.

یه وقتایی از خودم می پرسم یعنی یه جای هر چند کوچولو مال من نیست که یه ساعتهایی فقط مال خودم باشه ..

با دل استراحت توش بشینم .. بدونم اون ساعت فقط خودمم و خودم

[ شنبه ۱۳٩۱/٢/٢۳ ] [ ٩:٥۱ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

تازه فهمیدم که آدمها معوف شدنشونو مدیون مخالفاشون هستن نه طرفداراشون

 

پس منم اگر بخوام معروف شم و کارهام دیده بشه باید سعی کنم مخالفامو کشف کنم نه اینکه دنبال جمع کردن طرفدار باشم

..

..

بد نیست  ... فکر کنم زیاد سخت نباشه

[ پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/٢۱ ] [ ٩:٥٠ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

یه ساعت دیواری برداشتم  .. خانم فروشنده می خواد امتحان کنه که درست کار می کنه یا نه

باطری آورده بلد نیست بندازه توش می گه این بهش نمی خوره برین از مغازه بغل نیم قلم بخرین

می گم بدین من ببینم مگه می شه باطری عادی به ساعت نخوره؟

نمی ده دست من.. منم رفتم نیم قلم خریدم و اومدم ... باز می گه نه اینم نیست.. یه باطری که قدش اندازه این عادیا باشه ولی بین نیم قلم و اینا

گفتم نداریم همچین باطری ای ... می گه چرا داریم

خلاصه برای اینکه احساس بی سوادی و بیچاره گیشو به رخش نکشم هیچی نگفتم

دیگه تصمیم گرفتم که ساعته رو نخرم ... اینجور آدما می رن رو اعصابم

که یهو همون اولین باطری رو که عادی هم بود انداخت توش و کار کرد

خسیس خانم باطری رو هم نمی ده ... همون ساعتو انداخته توی جعبه اش

واااااای از دست این آدما من چیکار کنم باهاتون آخه؟

[ پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/٢۱ ] [ ٩:٤٢ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

دلم مسافرت می خواد

یه سفر آروم و بی دغدغه .. تنهایی...کسی نباشه مدام غر بزنه 

یه جایی که شباش فقط صدای گرگ بیاد

صبحاش فقط بوی گوسفند

دلم برای دونه های مه که می شینه رو صورتم تنگ شده

برای گِلی شدن کفشام تو بارون یکریز و ریز تنگ شده

..

حسرت یه چیز رو دلم می مونه آخرشم

دوس دارم با موتور برم شمال

[ دوشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۸ ] [ ٦:٠٦ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

عکس وبلاگم..اثر نقاشی از هنرمند Rafal Olbinsky هست که از اپرای آیدا کشیده..اپرایی که سال 1871 در ایتالیا اجرا شد... آیدا یک شاهزاده ی اتیوپیایی بود که به اسارت آورده می شه به مصر و فرمانده نظامی مصر به عشق آیدا گرفتار می شه...و بین میهن و عشق به آیدا دو دل می مونه... اسم این نقاشی AIDA- VERDI هست...Verdi اسم صاحب اپراست
صفحات دیگر
امکانات وب