حاشیه های دور ریختنی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

 

دوست دارم از چهار طرف منو بِکِشن

 

خسته ام

 

اینقدر محکم بکشن که مفصلا صداشون در بیاد

[ یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٧ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

گاهی حس می کنم دارم به چیزی چنگ می زنم تا خودمو بکشم بالا ولی وقتی بالا رو نگاه می کنم می بینم اون چیز از اول وجود نداشته

حس بدیه که تمام انگیزه و انرژی رو از آدم می گیره

توان ادامه رو می گیره

.

امروز تست تراکم استخوان داشتم...با اینکه مطمئن بودم همه چیز خوبه ولی استرس داشتم

خب استرس هم انگار جزیی از زندگی روزانه ی من شده

همه چیز نرمال بود..آیدا استخوناتم سالمن پس تو چرا اینقدر نق می زنی؟

.

 بیشتر زندگی...بیشتر حس ها زاده ی تخیلات ما هستن

حس می کنیم داره اون چیزایی که دوست داشتیم اتفاق می افته ولی وقتی اون تخیلات کم رنگ می شن می بینیم فقط زاده ی ذهن ما بوده

باورش کرده بودیم ولی وجود نداشته

مثل الکل می مونه...انرژی زیاد و تمام حسهای خوب بعد که می پره سر دردش می مونه و نابود شدن اون همه خوشی

تخیلات خوبن ولی بد ضربه ای می زنن... کل زندگی تخیلی بیش نیست

[ یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٧ ] [ ٦:٢٥ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

دو هفته پیش از مشکات ( شاگرد 7 ساله ) ایراد گرفتم که چرا انگیزه ی کار نداری؟ اگه کلاسو نمی خوای یا با من ارتباط برقرار نکردی بگو که نه مامانت هزینه زیادی کنه نه من وقتمو بزارم و بیام نه خودت وقت استراحتتو از دست بدی

خلاصه با مامانش هم صحبت کردم و قرار شد اگر کلاس خواستن مشکات یه سری نکات رو رعایت کنه...سر کلاس به هیچ عنوان چیزی نخوره...ازم بخواد که یاد بگیره تا من یادش بدم و در جا هم تمرین کنه...خوابش نیاد..بازیگوشی هم نداریم

.

این هفته رفتم پیشش..دیدم سر حال و پر انرژیه.. کل دو ساعت چیزی نخورد..به محضی که کلاس تموم شد بعد فت سراغ خوراکیا

عوضش کلی با هم شوخی کردیم و خندیدیم که کلاس تفریحی باشه و دلشو نزنه..با حوصله کار کرد و سعی کرد یاد بگیره...

اصلا هم زنگ تفریح نخواست...عوضش یه ربع به آخر کلاس ازم اجازه گرفت که برام کتاب بخونه

من عاشق اینم که بچه ها برام کتاب بخونن

یکی از کتاباشو انتخاب کرد که داستانای کوتاه داشت..جالب تریناشو برام انتخاب کرد و خوند

خیلی جالب بودن داستاناش کلی کیف داد گوش دادنش

منم در همون حال براش چند تا حیوون کشیدم که اگه خواست یاد بگیره و ازشون استفاده کنه

.

اینقدر خوب بود کلاس که اصلا خسته نشدم و نفهمیدم دو ساعت چطوری گذشت

[ یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٧ ] [ ٤:۳۳ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

تازگی فهمیدم که "خاطر" یه چیز جداییه که بعضیا دارن بعضیا ندارن

منظورم اون خاطریه که می گن "به خاطرت فلان  کار رو کردم"

اون یه چیزیه شاید مثل مهره ی  مار که بعضیا دارن

اونوقت خیلیا به خاطرشون خیلی کارا انجام می شه.."خاطر" دارن

.

نه اینکه به کسی بگی این کارو انجام بده برام اونم سرش خلوت باشه و کاری نداشته باشه خب با کمال میل بیاد و انجامش بده

اینکه بگی کاری رو برات انجام بده طرفت و اون هم کارهای دیگه ای داشته باشه ولی به خاطر تو از انجام اونها بگذره و تو رو ترجبح بده و توی اولویت اول کار تو رو انجام بده

اینجاست که می شه گفت "خاطر" داری

.

تفاله: "خاطر" ندارم

 

تفاله: بهتر که ندارم

 

تفاله: هنوزم دارم فکر می کنم شاید از قلم انداخته باشم..کسی یا زمانی یا جایی...ولی نه

[ جمعه ۱۳٩۱/٢/۱٥ ] [ ٢:٠٥ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

یه گیاه توت فرنگی خریدن مامان و پدر که بزاریم توی بالکن...هم قشنگه هم واقعا توت فرنگی می ده

خیلی هم خوشمزه است میوه اش...خالصه..یه ترشی خاصی داره

حالا این پرنده های ما که میومدن تو بالکن غذا می خوردن کشفش کردن..اون روز دیدم یکی از توت فرنگیا رو گاز زدن خوردن

حالا من مدافع این فسقلیام می گم این کوچولوها تا حالا توت فرنگی نخوردن خب اینجا بخورن

بقیه می گن خیلی هم خوردن لازم نیست اینا رو بخورن

.

بدترین قسمت ماجرا یه کلاغ وحشتناک بزرگه که جدید پیدا شده و هم چشمش دنبال توته هم میاد برنجای این جوجو ها رو می خوره...چون این کوچولوها ازش می ترسن ما هم کلاغ رو نمی زاریم بیاد

ولی امروز فهمیدم که کلاغ به این بزرگی یعنی پیره..80 سالشه

دلم براش سوخت...ولی خب چون اونا می ترسن نمی شه کلاغ بیاد

[ جمعه ۱۳٩۱/٢/۱٥ ] [ ۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

انتهای خیابان هشتم

سوژه تکراری

بازم کسی به خاطر قتل تو زندانه و حالا بقیه که  اصلا هم پولدار نیستن می خوان دیه اون آدم رو جمع کنن تا اعدام نشه

و این بقیه حاضرن تن به هر کاری بدن تا پولو جور کنن

با سانسورهایی که شده بود ولی در کل می شد فهمید چی گفته شده

هیجان زیادی داشت فیلم ولی انگار معلوم بود قراره چه اتفاقی بیفته...منتظر پایان نبودم

.

بازیها مثل همیشه عالی و البته بهتر از همیشه

صابر ابر که طرفدارشم..فوق العاده بود..بی نظیر..تک

ترانه علیدوستی هم که دیگه عالیه

حامد بهداد رو نمی پسندم و طرفدارشم نیستم ولی خب بازیش بد نبود..هرچند که پدر بودن بهش نمی اومد

.

فیلم برداری روی دست و متحرک هم گاهی واقعا خسته کننده می شد

.

کاش داستان چیز دیگه ای بود.. این همه هیجان و بازی خوب بازیگرا رو دوس داشتم...اونوقت ازش لذت می بردم...لازم نبود این همه حرص سوژه تکراری رو بخورم

 

[ چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۳ ] [ ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

یکی از زمانهای غمگین سینماها یکی وقتیه که تازه راه افتادن و یکی هم زمانی که دارن از دور خارج میشن

تجربه ی هر دو شکلشو دارم

یه مدت پاتوقم شده بود سینما گلریز یوسف آباد

نهایت آدمهایی که برای تماشای فیلم میومدن 5 نفر بودن..از این حالت خوشم میومد

حس نوستالژی داشت

بوی قدیم می داد

یه بار که کلا فیلم رو اکران نکرد چون آدمها کم بودن گفت صرف نداره برام...و گاهی اینقد دلم برای اون سینما می سوخت که اینطوری از دور خارج می شه

مخصوصا از وقتی که آزادی درست شد و پردیس ملت گل کرد این خیلی از دور خارج شد

دلم براش می سوخت...نه صندلیهای راحت..نه صدای دالبی...نه صفحه نمایش کامل و خوب

خیلی وقته که نرفتم اونجا... سینما آزادی رو ترجیح دادم چون خرید بلیط اینترنتی داشت

.

یه مدل دیگه شم ... خیلی جدید و نو بودن سینماست... وقتی که هنوز پا نگرفته و مشتریهای ثابت خودشو پیدا نکرده

این مدل رو امروز تجربه کردم... با خواهرم رفتم که برم سینما فرهنگ فیلم " انتهای خیابان هشتم" که ارجاعم داد به پردیس سینمایی قلهک..داخل خیابون یخچال

خیلی نو پا بود

فقط 9 نفر بودیم ماهایی که داشتیم فیلم رو می دیدیم

سالن خالی آدمو غمگین می کنه

کم کم پایه های ثابت خودشو پیدا خواهد کرد

یه پارکینگ نقلی هم داره که بسی بامزه است

 

 

[ چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۳ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

امروز شهر کتاب بودم... با آرامش داشتم کتابا رو نگاه می کردم

نه فقط من .. همه ی اونهایی که اونجا بودن تو حال خودشون بودن که یهو صدای 

جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ بنفش بچه از طبقه ی بالا بخش کودکان شهر کتاب کل سکوت رو به هم زد

پشت سر هم فریاد می زد اینو می خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوام...اینو بخـــــــــــــــــر

اینو بخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر

.

هر چی مامانش با زبون خوش سعی کرد قانعش کنه نشد

آخر دیدم بغلش کرده بدو بدو داره می ره بیرون

اونم همچنان داد می زنه

یه پسر بچه ی فسقلی ناز و بسیار خوش تیپ بود

.

یاد بچگی خودم افتادم...با آرامش با مامان و پدرم می رفتم بیرون

اگر خودشون برام چیزی می خریدم خوشحال می شدم...تازه خیلی وقتا بعضی چیزا که می خواستن برام بخرن می گفتم نه مرسی نمی خوام...دارم...دیگه لازم ندارم

حالا بچه ها چرا اینطوری شدن؟

هول می زنن

ماشالا همه چیزم دارن بازم هر چی می بینن می خوان

کوتاه هم نمیان

[ سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٢ ] [ ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ] [ آیدا محمد ]

به آرام می گم مثل این ماهیه تو هم دم داری...بلند می شه پشتشو نگاه می کنه می گه نه من دم ندارم

گفتم ولی من دارم می بینم

یهو زد زیر گریه و داد زد که نه من دم ندارم..... گفتم باشه می دونم معلومه که دم نداری من داشتم باهات شوخی می کردم

حالا چرا اینطوری هستی؟ چرا اینقدر بد اخلاق؟

می گه قیافه امه...قیافه ام اینطوریه

.

عزیز جون ازم پرسید چایی می خوری؟

گفتم نه عزیز دستتون درد نکنه میل ندارم

آرام دویده رفته به عزیز جون می گه : عزیز هر کی به بچه ات یا نوه ات فرقی نمی کنه  داره یه چیزی یاد میده باید ازش پذیرایی کنی...آیدا به من نقاشی یاد می ده..براش چایی بیار نباید بپرسی باید بیاری...خدا رو خوش نمیاد 

.

دلم داشت براش ضعف می رفت فسقلی جیگرم

.

بهش می گم این مدل راه رفتنت مثل پنگوئناس... می خنده...بعد شروع می کنم براش یه پنگوئن بزرگ بکشم

اول کلی به من خندید که این چیه؟ پنگوئن که این شکلی نیست

من گوش ندادم...رنگ کردم و چشم و دهن گذاشتم براش

وقتی کامل شد عاشقش شد...گفت بچه شم بکش..

یه بچه پنگوئن هم براش کشیدم

بعد گورخر کشیدم براش

.

یه عادتی داره...اون لحظه وانمود می کنه اصلا دوست نداره اون چیزی رو که داری یادش می دی یاد بگیره

اما چون می شناسمش می دونم که اصلا هم بی توجه نیست..و بعدا تمام اون چیزها رو اجرا می کنه

کار کردن باهاش اصلا آب تو هاون کوبیدن نیست

لذت بخشه

.

 

[ دوشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۱ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

بعضیا وقتی مثل خر تو گِلِ زندگی خودشون می مونن 

تازه می فهمن چه جاهایی بالای گود نشسته بودن و گفته بودن لنگش کن

 

تفاله1: درس گرفتم که دیگه به کسی درس زندگی ندم

 

تفاله2: دوس دارم وقتی دیگران تجربه هاشونو بهم می گن ولی از نصیحت شنیدن خنده ام می گیره

 

تفاله3: امروز دوستم زنگ زده و معجزه ای رو برام تعریف کرد که تا چند دقیقه نمی تونستم حرف بزنم

یادم افتاد که هنوزم معجزه ها کهنه نشدن

 

تفاله4: قبلنا اینجا غر می زدم...اونم از وقتی که کمی باعث سوءتفاهم شد کم شد

 

تفاله5: می گه به مشکل که برمی خوری بخند یا لبخند بزن

می گم خیلی سخته تا حالا تجربه نکردم

می گه اولین بارش سخته یه بار که این کار رو بکنی و بازخورد خوبشو ببینی عادت می شه برات

 

 

[ شنبه ۱۳٩۱/٢/٩ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

فیلم "The Flowers Of War"

یکی از فیلمهای خیلی خیلی تاثیر گذار

درباره ی جنگ ژاپن و چین...آخرین سربازهای چینی هم مقاومت می کنن و تمام به دست سربازهای ژاپنی می افته

صحنه های بسیار زیبا از مقاومت وطن پرستها..خیلی قشنگ بود

و در تمام شهر یک صومعه باقی می مونه که 13 تا دختر که اونجا تربیت شده ان توش هستن و  پسری که راه پدر ِ اونجا رو ادامه می ده و از دخترها مراقبت می خواد بکنه که تمام اینها بچه هایی 13 ساله هستن بعدا به اونها یه فرد انگلیسی اضافه می شه و 14 تا خانمی که خانمهایی که جسمشون رو می فروشن ولی توی این فیلم روحشون از صد تا آدم پاک ، پاک تر و تمیزتره

درگیریهای زیادی پیش میاد..بین سربازهای ژاپنی و دخترهای باکره و این بین چند تاشون از بین می رن

و در آخر فرمانده ارتش ژاپن دخترهای باکره رو به میهمانی ای دعوت می کنه که همه می دونستن بازگشتی در کار نخواهد بود

اینجاس که خانمها دست به کار می شن و از مرد انگلیسی می خوان که اونها رو به شکل دخترهای جوان و 13 ساله گریم کنه تا دخترها سالم و پاک بمونن

و چون یک نفر کم داشتن اون پسر صومعه هم خودش رو به شکل دختر در میاره و به این  ترتیب جون دخترها نجات پیدا می کنه

دو ساعت و نیم فیلمی که با اینکه زبانش چینی و ژاپنی بود ولی اصلا نمی شد ازش دل کند و ندید

بسیار زیبا فرق روح و جسم رو به رخمون می کشه و خیلی ظریف وادارمون می کنه به این فکر کنیم که آیا روحمون پاکه؟ جسم ممکنه خیلی گناهها رو مرتکب شده باشه ولی آخر سر این مردانگی روحه که ما رو ترغیب می کنه به هم نوعمون کمک کنیم و دستشو بگیریم یا حتی خودمونو قربانی کنیم تا نجاتش بدیم

.

[ شنبه ۱۳٩۱/٢/٩ ] [ ٧:٢٢ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

خدا رو شکر که یکی از دغدغه های شدید فکریم برطرف شد

فروغ عزیز..دوست خوب وبلاگ نویسم که حالش اصلا خوب نبود و بستری شده بود

بالاخره قلب براش پیدا شد و پیوند شد  و الانم به هوش اومده و حالش خوبه

...

یعنی یه نفس راحت می کشما

خیلی ذهنم درگیرش بود..

.

خدا رو شکر

[ جمعه ۱۳٩۱/٢/۸ ] [ ۳:٢٧ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

داشتیم با خواهرم ماهیهای قرمز توی تنگ رو نگاه می کردیم...خواب بودن...گفتم چه خوب بود اگر ما هم هر وقت خوابمون می گرفت همون جا می خوابیدیم...خواهرم گفت آره مثل ماهیا یه بالون باد می کردیم و می خوابیدیم

همین منو یاد یه کارتون قدیمی انداخت..یه سایه ای توی ذهنم بود که یه موجودی بالن باد می کرد می رفت بالا...خلاصه تم آهنگش توی مغزم بود..اینقدر فکر کردم یادم افتاد که این بود : " ژوپیه ژوپیا لالا لالا لالا "

نت سرچ کردم یه سری کامل بچگی پیدا کردم...که ژوپیه هم توش بود

خیلی دوست داشتم وقتی بادکنک ژوپیه رو می گرفت و می رفت بالا تا ماه...بعدا بر می گشت

ژوپیه تپل رو دوست داشتم با اون بادکنک های روی سرش..همیشه توی ذهنم می گفتم کاش منم یکی از این ژوپیه ها داشتم باهاش می رفتم بالا

لینک این سایت رو می زارم..تمام بچگیه

البته برای من که مربوط به اوائل دهه 60 می شم

http://khafannews2.blogsky.com/1389/06/19/post-655/

[ جمعه ۱۳٩۱/٢/۸ ] [ ۳:٠٧ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

بی نظمی بخشی از زندگیه

ومن با وجود بی نظم بودن ولی تازه فهمیدم که بسیار منظم هستم

با خیلی از چیزها با نظم برخورد می کنم

و آدمها اینطوری نیستن..چقدر خوب و راحتن

و این واژه ی " بالاخره انجام می شه" منو آزار می ده

یادمه برای نمایشگاهم برای اینکه تنبلی نکنم و درست کارامو پیش ببرم زودتر از اینکه خیلی از نقاشیام کامل باشن رفتم و جا رو رزرو کردم و  برای خودم "dead line " در نظر گرفتم

اونوقت کارها رو پیش بردم ... سخت بود ولی می دونستم که اگر زمانم تموم شه دیگه خیلی بد می شه

این به من انرژی می داد برای ادامه..اینکه زمان پایان داشتم

ولی وقتی تعلیق باشه..زمان مشخص نباشه هیچ انرژی ای حتی برای شروع هم ندارم چه برسه برای ادامه.
کاش زمان اختراع نشده بود 

 

 

[ چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٦ ] [ ۸:٠٢ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

حرفای تکراری

اتفاقهای تکراری

و من همچنان سکوت می کنم و می گم شاید جدیده

و باز تکرار

اینم چشم اونم هست

ترجیح می دم حافظه مو پاک کنن

از یادآوری تکراری بودن بعضی چیزا خوشم نمیاد

چرا هر بار بازم سکوت می کنم؟

.

آخ این آهنگ نامجو رو چقدر دوست دارم ... "شکوه"

.

سرکار بودن هم عالمی دارد بس نیکو

.

چقدر دوست داشتم الان توی همون کلبه چوبیه بودم که قبلا تعریف کردم و آروم برای خودم بودم..تنهای تنها..... تنهای تنها به معنای واقعی کلمه

.

گاهی واقعا نمی تونم خودمو بزنم به بی خیالی

.

چند سال پیش خواب عجیبی دیدم...یه دشت پر از سنگ بود و یکی که داشت باهام راه میومد... و پشت دشت یه سبزه زار...

یادم نیست که اون شخص چه قولی بهم داد و چی بینمون گذشت..وقتی بیدار شدم فقط این تو یادم موند که قول دادم راه سنگلاخی و سخت رو طی کنم

از اون روز تا امروز خدایی خیلی سخت گذشته..هیچ کاریم راحت پیش نرفته

نمی دونم آیا اصلا به اون سبزه زار خواهم رسید یا نه؟

.

گاهی دوست دارم دراز بکشم روی تخت و دستامو آویزون کنم پایین و چشمامو ببندم و سعی کنم به هیچی فکر نکنم...مدت زیاد حتی ساعتها توی همین حالت باشم...

.

 

[ چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٦ ] [ ٧:٤۱ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

عکس وبلاگم..اثر نقاشی از هنرمند Rafal Olbinsky هست که از اپرای آیدا کشیده..اپرایی که سال 1871 در ایتالیا اجرا شد... آیدا یک شاهزاده ی اتیوپیایی بود که به اسارت آورده می شه به مصر و فرمانده نظامی مصر به عشق آیدا گرفتار می شه...و بین میهن و عشق به آیدا دو دل می مونه... اسم این نقاشی AIDA- VERDI هست...Verdi اسم صاحب اپراست
صفحات دیگر
امکانات وب