حاشیه های دور ریختنی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

هر کسی برای خودش قلمرو داره

اصلا مهم نیست کجا باشه...بزرگ باشه یا کوچیک...لوکس باشه یا عادی...

مهم اینه که بهش عادت کرده و دوستش داره

.

اینا رو گفتم که آقا عنایت رو تعریف کنم که مسوول آشپزخونه ی نگارخونه اس...

حدود هفتاد سالشه...این آشپزخونه مثل بچه اش می مونه....مدام در حال تمیز کردنشه

همیشه یه کاسه آب گذاشته رو گاز و برگای اکالیپتوس ریخته توش که قلمروش خوش بو باشه

همه چیز توی این آشپزخونه تمیزه و برق می زنه

اما...امان از لحظه ای که بخوای بری برای خودت چایی بریزی یا ظرفی بشوری

انگار به قلمروش تعرض کردی...شروع می کنه هر چی دستشه می کوبه رو میز...در قابلمه می کوبه...با فشار آب زیاد ظرف می شوره

خلاصه اعصاب آدمو خرد می کنه تا یه چایی بریزی و بیای بیرون

.

هممون یه قلمرو این شکلی داریم...هر کی به نوعی

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/۳٠ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ] [ آیدا محمد ]

گاهی پیش میاد توی اوج شرایط که هستم ، یک لحظه به خودم میام و از خودم می پرسم

آیدا کجایی؟

بیشتر اوقات جواب خاصی ندارم و این منو می ترسونه

گاهی واقعا نمی دونم چرا وسط اون کارزار هستم؟

اینجا چیکار دارم؟

چطوری یهو رسیدم این وسط؟

نمی شه برگشت ولی حالا جطوری تا آخرش برم؟؟

.

تنها راه جواب به این سوالا اینه که سعی کنم خودمو بزنم به اون راه و همونطور که تا اینجا اومدم بقیه اش رو هم برم

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/۳٠ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ آیدا محمد ]

وقتی حس "خودم بلدم" توی من می زنه بالا دیگه هیچ کس نمی تونه بهم بگه چیکار کن

خودم بلدم...

امروز هم این اتفاق توی کلاس نقاشیم پیش استادم افتاد

از صبح احساس کردم زیاد حوصله کلاس رو ندارم ولی خب هیچ وقت دلم نمیاد غیبت کنم

رفتم

چون مدتهاست استاد روی کارم کار نمی کنه  و همه چیزو سپرده به خودم تعحب کردم که امروز اول از همه اومد سر نقاشی من و یه مقدار روش کار کرد

بعد که بلند شد گفت بشین آیدا  بشین کار کن ببینم

اصلا حوصله نداشتما...یه کم وقتمو با چایی خوردن گذروندم و بعد دیدم اینطوری نمی شه...عقب می افتم

خلاصه رفتم سر کارم و مدلمو گرفتم دستم و از استاد نپرسیدم چیکار کنم

حسِ "خودم بلدم" نزاشت ازش سوال کنم و یه دو ساعتی خودم کار کردم...استاد اومد بالای سرم

کاملا از کارم راضی بود...یه نفس راحت کشیدم ...امروز اصلا حوصله ی انتقاد و ایراد نداشتم

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٩ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

احساس می کنم گاهی یه چیزی روی دلم ضربه می زنه

تق..تق...تق...تق

بعد دلم یادش نمی آد کجا باید باشه الان که نیست

.

تفاله1: امروز آقای مسن فروشنده بهم گقت گاهی اصلا سخت نگیر ببین دلت چی می گه

گفتم دل زیاد حرف می زنه بهتره بهش بگم ساکت تو فضولی نکن

 

تفاله2: وقتی که تصمیم گرفتم برم و بر نگردم سعی کردم قوی باشم...ولی انگار نیستم

 

تفاله3: دوست دارم این داستان رو از اول بنویسم... این بار خودم می شم قهرمان داستان

 

تفاله4: باید بشینم جلوی آینه و به خودم بگم آیدا مواظب خودت باش

 

تفاله5: آدمها می رن..خوب؟ نمی مونن...خوب؟..آیدا آدمها نیم مونن...یادت باشه...آیدا آدمها  هیچ وقت برای هیچ کس نموندن که برای تو بمونن میرن دنبال زندگیشون..خوب؟ اینو یاد بگیر

 

 

[ یکشنبه ۱۳٩٠/٩/٢٧ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

شهر کتاب که می رم یه چیزی مثل کرم میاد منو می خوره که "بخر بخر"

دست خودم نیست

عاشق کتاب خریدنم...همیشه آرزوم بوده یه کتابخونه داشته باشم که تمام دیواراش تا سقف کتاب باشه

با نردبون برم بالا کتاب بردارم....وسط این کتابخونه که یه مبل فوق راحت باشه که هم بشه روش دراز کشید هم بشه نشست

یه سیستم موزیک کامل توی سقف و دیوارا

موزیک ملایم پخش می شه...کتاب مورد علاقه...یه نور ملایم...

بهتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر از این نمیشه

.

سه تا کتاب خریدم امروز از سه تا نویسنده محبوبم

سید علی صالحی(شاعر)....محمدعلی بهمنی(شاعر)....حسین منزوی(شاعر)

دلم شعر می خواست...شعر سپید..گاهی چقدر آرامش بخشه..

.

شعر قشنگ محمد علی بهمنی...با موسیقی سهیل نفیسی...با یه هات چاکلت شیرین غلیظ... یه کاغذ و مداد نزدیک دست که هر چی یادت میاد بنویسی یا گاهی یه طرحی بزنی

واااااااای..آخیش

[ یکشنبه ۱۳٩٠/٩/٢٧ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

یکی از دوستام برای نمایشگاهم یه تنگ شیشه ای آورد که توش نوعی کاکتوس بود

کاکتوس دو رنگ...بی نظیر بود

خیلی مواظبش بودم ولی خب نگهاداری بعضی کاکتوسها یه کم سخته

کم کم مریض شد...یه روز هم بردمش گلخونه که ببینش ولی بسته بود گلخونه

خلاصه خراب شد

دیروز رفتم چهار تا گیاه دیگه خریدم که بشه توی این تنگ نگهشون داشت

اون کاکتوس رو هم اونهاییش که باقی مونده جدا بکارم توی یه گلدون

.

دلیل خرابیشو پرسیدم آقای باغبون گفت خیلی به میزان آب حساسن همش باید مراقب بود خاکش نه زیاد خشک باشه نه زیاد خیس

.

حالا هنوز این گیاها رو نکاشتم...

دم روباه...شامادارا....ژیننا....برگ بیدی..........چهار تا عضو جدید تنگ من توی اتاقم هستن

ژیننا خوشگله برگاش بنفشن.

.

دیروز که گلخونه بودم به آدمهایی که اونجا کار می کردن حسودیم شد...محیط سرشار از انرژی مثبت بود

خودشون اینقدر آروم بودن

ناخودآگاه وارد که شدم آروم شدم...انگار یه فشاری از روم برداشته شد..دلم نمی خواست از اونجا بیام بیرون

[ یکشنبه ۱۳٩٠/٩/٢٧ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ آیدا محمد ]

جدیدا مرتب دارن تو خیابون و اینور اونور حیوونای عجیب پیدا می کنن که رها شدن تو خیابون

مثل این دو مورد "شیر" که تازه پیدا شدن

داشتم عکسای شیر 50 کیلویی رو نگاه می کردم که توی لویزان پیداش کردن

حیوونکی چقدر ترسیده و فقط می خواد با غرش از خودش دفاع کنه

جالب اینجاست که قلاده هم داره به گردنش

دلم می سوزه...خیلی دلم می سوزه براش

نه فقط برای این شیر....برای تمام حیوونایی که باید توی محیط طبیعیشون باشن ولی ما به زور میاریم و ازشون نگهداری می کنیم

بابا شاید این فسقلیا اصلا نخوان کسی ازشون نگهداری کنه

اینطوری میاریمشون به زور..بعد دیگه نمی خوایمشون و ولشون می کنیم به حال خودشون...خب این کوچولوها عصبانی می شن

گناه دارن به خدا

[ جمعه ۱۳٩٠/٩/٢٥ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

مثل یه مارمولک دارم پوست می اندازم

اون پوست کیتینی که کم کم توش جا نمی شی ...بعد احساس می کنی جات تنگه

خودتو اون تو تکون می دی بازم نمی شه

تصمیم می گیری اونو بترکونی و ازش بیای بیرون و دوباره یه پوست برای خودت درست کنی و با پوست جدید حالا زندگی کنی

.

این پوست انداختن درد داره..زجر داره... اینکه یکسری عادت رو از بین ببری و یکسری جدید جایگزین کنی درد داره

.

جنس پوستها با هم زیاد فرق ندارن... نه هیچ کدوم بلوریه ، نه کریستاله ، نه خوب نه بد

این جنس خود ماست که تغییر کرده..بزرگتر شدیم

.

دارم پوست می اندازم.. هنوز پوست جدیدم آماده نیست

ولی درد پوست اندازی رو دارم حس می کنم...درد...درد

 

 

[ جمعه ۱۳٩٠/٩/٢٥ ] [ ٩:٤۸ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

ساعت 5 پسر داییم اومد خونمون برای اینکه  من باهاش عربی کار کنم

عربی سال دوم دبیرستان

بلد نبودم آخه...چیزی یادم نبود... هم زمان اول من می خوندم بعد برای پسرداییم توضیح می دادم

ولی کارم بد نبود...چون خودش گفت که خیلی خوب درسا براش جا افتاد

5 ساعت طول کشید...از 5 تا 10 شب

حواسم حسابی پرت شده بود نفهمیدم زمان چطوری گذشت

تدریس رو دوست دارم...عاشق یاد دادنم

.

اعراب اصلی..اعراب فرعی... تقدیری..محلی...

اسمهای منصرف و غیر منصرف...

مبنی و معرب...

اووووف

چیزایی خوندیما....نه به دردمون خورد نه تو ذهنمون موند...تازه نمره های خوبی هم از عربی می گرفتم

.

ولی وقتی تو این شرایط شاگردم بهم می  گه خوب فهمیدم و مشکلم حل شد تمام خستگیم از تنم می ره بیرون...

[ جمعه ۱۳٩٠/٩/٢٥ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ] [ آیدا محمد ]

دو نوع رضایت داریم

رضایت درونی...رضایت اطرافیان

راستش همیشه تو زندگیم فقط رضایت درونیمو ترجیح دادم

هیچ وقت به این فکر نکردم دیگران چقدر از کار من و انجامش رضایت دارن

چون خیلی هم پر رو هستم هربار اگر کسی گفت چرا این کار و انجام می دی بیا این یکی کار رو انجام بده...توی دلم گفتم حسودیش می شه به جایگاهم می خواد منم اینجا رو از دست بدم

.

ولی چیزی که توی بقیه دیدم بیشتر رضایت اطرافیان بوده که حتی گاهی باعث پاشیده شدن زندگی هم شده

.

رضایت درونی به نظر من مهم تره..چون احساس شادی و خوشبختی به آدم می ده

همین حس باعث می شه دیگران هم کم کم حس موافق پیدا کنن

.

پر رو ام حرف تو گوشم نمی ره...باید اون کاری که خودمو راضی می کنه انجام بدم

جالب اینجاست که چون اون چیز و از ته دل می خوام همیشه هم همونی که دلم خواسته به دست آوردم

همونی که ته ته دلم رو راضی می کرده

.

 

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/٢٤ ] [ ۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

دلم که تنگ می شه یه جا باید بنویسم

دلم تنگه بازم ...آره بازم...

آخرش این دلتنگیای گاه به گاهم کار دستم می ده

.

تفاله1: خیلی بده دلت تنگ باشه نفست بند بیاد نتونی بگی

 

تفاله2: حرفی نیست زمان می گذره من می گذرم تو ، هم تموم می شی

شاید...فقط شاید

 

تفاله3: باید بنویسم شاید حرف تمام این کرمهایی رو که هر روز توی ذهنم متولد می شن و چقدر حرف می زنن با هم

 

تفاله4: رایطه جالبی رو کشف کردم بین دلم و ذهنم... اول دلم تنگ می شه بعد تازه یاد خاطره ها می افتم

 

تفاله5: لعنت به این سطل آشغالی که توی ذهنم ساختم که مثلا خیلی از خاطرات رو بریزم توش...مثل اینکه درش خوب بسته نمی شه...چرا برمی گردن این خاطره ها؟

 

 

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/٢۳ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ] [ آیدا محمد ]

یه جعبه ی بزرگ گرد قرمز دارم که تمام چیزهای دوست داشتنی و یادگاریم اون تو جمع شده

از نامه های بچه گی که عمه برام می نوشت

تا حتی فرفره که منو یاد روز خاصی می اندازه با خواهرم و دوستام

کلا آدم خاطره بازی هستم

و از اینکه بعضی روزها ساعتها خودمو تو خاطرات غرق کنم لذت می برم

گاهی با دیدن یه چیزی بلند بلند می خندم

گاهی هم اینقدر غرق یه روز خاص می شم که ناخود آگاه گریه می کنم

از اینکه تمام اینها رو نگه داشتم به شدت خوشحالم

.

اما بیشتر دلم می خواست یه اتاق خیلی بزرگ داشتم تمام اینها رو توی یه ویترین بزرگ می چیدم تا هر روز ببینمشون

همین الان هم اتاقم به شدت پره از تمام یادگاریها

خیـــــــــــــــــــــــلی این کار رو دوست دارم

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٢ ] [ ٩:۱٤ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

میگه مثل اینکه دل ما لیاقت شما رو نداشت

می گم بحث این نیست... چیزی که گذشته و تموم شده دیگه نمی شه درستش کرد

میگه نه مثل اینکه لایق نبودم

می گم دوست داشتنو که ازم بگیرن دیگه نمی تونم برگردونمش... انگار یه چیزی درونم تموم می شه...

می گه اگه الان بگم چی؟ حالا چی؟

.

چرا بعضیا فکر می کنن احساس ، یه بازیه؟... یه بار به این می گی یه بار یه اون.. یه بار به اون یکی

حیفه..چرا جمله " دوستت دارم " شده وسیله برای بازی

می گی دوستت دارم بعد می زاری می ری... چند ماه بعد میای دوباره می گی دوستت دارم

در مورد خودت.. احساست و طرفت واقعا چی فکر می کنی؟

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٢ ] [ ٤:۳۳ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

یه موقع هایی چقدر سرم درد می کرد برای فعالیت های جدید

همکاری توی وبلاگ نویسی

شرکت توی مسابقه های مختلف

ساختن گروه های مختلف

سایتهایی که ازم همکاری می خواستن نه نمی گفتم...تمام تلاشمو برای همکاری باهاشون می کردم

حالا نمی دونم چرا اینطوری شدم؟

تا می گن بیا همکار ادمین شو ...اولین جوابم "نه"

همش وقت کم میارم... به خیلی از کارهایی که گذشته انجام می دادم نمی رسم

همینطور داره از خیلی فعالیتهام کم می شه

.

نمی دونم زمان داره زیادی زود می گذره یا من دارم بیهوده وقتمو هدر می دم؟

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٢ ] [ ٤:٢٩ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

سوار تاکسی شدم

دو تا آقا با عجله اومدن سوار شدن و دو تایی کرایه سه نفرو حساب کردن که تاکسی سریع حرکت کنه

راننده می گه آقا چقدر عجله دارین ..نزدیک بود برین زیر پراید

یکی از مسافرا: بهتر آقا بهتر .. بزنه بمیریم راحت شیم

راننده: آخه آقا نمی زنه که بمیرین...می زنه ناقصتون می کنه دست و پاتون کج می شه می افتین اونجا

مسافر: بهتر به دیه اش بیشتر احتیاج داریم

.

اَ بَر تفاله: چه بد شد..گذشت اون دورانی که اگر باد یه ماشین بهمون می خورد صدقه می دادیم و هزار بار خدا رو شکر می کردیم که سالمیم و بلایی سرمون نیومده

یادش به خیر که هر کی از خونه می رفت بیرون مامان خونه دنبالش چهار قل می خوند و بهش فوت می کرد

حالا به جایی رسیدیم که می گیم بهتر آقا بزنه بمیریم راحت شیم

چه بد شد

[ دوشنبه ۱۳٩٠/٩/٢۱ ] [ ٥:٠٦ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

یه روز داشتم به یکی از دوستام می گفتم نمی دونم چرا از "سیم خاردار" خیلی خوشم میاد

توی ذهنم یه ذهنیتی ایجاد می کنه که نمی دونم چیه؟

مخصوصا وقتی کنار گل ها قرار می گیره یه حس عجیبی مثل آزادی بهم می ده

نمی دونم این ذهنیت رو از کجا پیدا کردم

.

البته شاید بدونم

احساس می کنم تضاد همیشه باید باشه...یعنی همیشه یه جنس خشن با یه جنس لطیف

مثل نظرم در مورد ازدواج...احساس می کنم باید مرد همیشه جنس فوق خشن باشه و زن خیلی لطیف

همینطور هم رنگها... تضاد نشستن رنگ مشکی کنار قرمز یا سفید

.

این سه تا عکس رو خودم انداختم ... جزء عکسایی هستن که خیلی دوستشون دارم

.

.

 

.

[ شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٩ ] [ ۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

هر وقت که کمی بی حوصله می شم...برای خودم یه انیمیشن جالب یا کتاب جالب جور می کنم

گاهی هم تو این مواقع سعی می کنم از رنگهای تند مثل قرمز و نارنجی استفاده کنم

و یا با اینکه اصلا حوصله ندارم ولی موزیک شاد و تند حتی شیش و هشت گوش کنم

یا با آدمهای سرحال صحبت کنم

همیشه راههای اولی بیشتر جواب می ده

این روزا ولی اصلا نمی تونم آدم سرحال و شاد پیدا کنم...نمی دونم چه اتفاقی افتاده

همه به جای خندیدن فقط تا می بیننت غر می زنن...آخه چـــــــــــــــــــــــــــرا؟

.

جدیدا یه روش جدید پیدا کردم...اینکه خودم با کسی سر حرف رو باز می کنم و به روم نمیارم که حوصله ندارم و سعی می کنم ادای آدمای پر انرژی و شاد رو در بیارم

انگار بهم تلقین می شه که خوبم

.

سریال friends و the simpsons هم دو تا از مواردی هستن که کلا خوبم می کنن

[ شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٩ ] [ ۱:۳۳ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

ساعت : 6 صبح

از 3:30 نصف شب بیدارم...خوابم نمی بره

کل زندگیم تا اینجا یه دور اومده جلوی چشمم...بیشترم بخشای بدش...نمی دونم چرا این جور مواقع که می شه فقط قسمتای بد زندگیه که میان از جلوی چشمت رژه می رن

.

کاش می شد برگردم به خیلی سال قبل...به 5 سالگی...یا قبل تر...همون زمانهایی که چیزی به عنوان خاطره ذهن رو درگیر نمی کنه

.

چقدر سخته که بعضی حرفا رو نمی شه گفت

تا حرف بزنی می گن هیس نگو همه ی اینا حکمته

.

تفاله1:خفه شدم از این همه حکمت

 

تفاله2: این همه قسمت و حکمت و .. اومد و رفت نشد دلیل یکیشو بفهمم بلکه دیگه غر نزنم

 

تفاله3: دوست داشتم این بار که می خوابم یه خواب طولانی برم..یه خواب خیلی خیلی طولانی

 

تفاله4: دلم فقط یه صدا می خواد..صدایی که بگه آیدا محکم باش قرص باش برو جلو نترس هیچی نمی شه

 

تفاله5: مثلا چی قراره بشه...این همه اتفاق برام افتاد..تحمل کردم و حل شد و رفت لابد بعد از اینم همینطور

 

تفاله6: همه ی اینا یه طرف ..این سوسکی که الان جلوی من داره روی کابینت رژه می ره یه طرف دیگه... ولش کن بزار راحت باشه...

امشب به من بد گذشت بزار به اون خوش بگذره

[ جمعه ۱۳٩٠/٩/۱۸ ] [ ٥:٥۱ ‎ق.ظ ] [ آیدا محمد ]

بیشتر از شش ماهه توی فیس بوک من جزء لیست دوستامه

حالا تازه یادش افتاده اومده message زده شما کدوم کشور زندگی می کنی؟

محترمانه جواب دادم " من ایران زندگی می کنم"

بعد یه روز بعدش اومده دوباره می پرسه کدوم شهر ؟

دیگه جوابشو ندادم

بابا بی خیال برو یه نگاه بنداز به پروفایل من..تمام اینا توش هست دیگه

چه آدمایی پیدا می شنا

 

 

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٧ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

گوته یه جمله جالب داره:" هیچ کس نمی تواند ما را بهتر از خودمان فریب دهد"

زیاد بهش فکر کردم

نتیجه اینکه درست می گه...این ماییم که خیلی جاها خودمونو فریب می دیم و فریب می خوریم به ظاهر

همیشه از درون پذیرفتیم که فریب بخوریم

یا از قبل  قبول کردیم که فریبمون بدن

.

شاید فریب آگاهانه باشه ولی به هر حال فریب می خوریم

 

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٧ ] [ ٦:۱۱ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

آقا از بیرون اومده داخل درمانگاه دنبال فروشگاه خوراکی می گرده... ا؟

اومده به اطلاعات می گه آقا اینجا خوراکی کجا می فروشن؟

اطلاعات هم ماشین فروش خودکار خوراکی رو نشون داد

آقا رفت عینکشو زد یه کم خوند و مواد توشو نگاه کرد و بعدم رفت بیرون

.

ا؟!!!!!!!!

آخه اومدی درمانگاه خرید؟

عجبا

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٧ ] [ ٥:٥٩ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

کوه که باشی  نگاهت می کنن و می گن چه عظیم

نمی دونن توی عمق دلتو دارن

با کلنگ خرد می کنن که راهشونو باز کنن

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٦ ] [ ٩:۱٢ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

یه فانتزی قدیمی دارم از زمان بچه گی این همیشه تو رویاهای من بود هنوزم نتونستم دست از سرش بردارم

اینکه

وسط وسط جنگل یه کلبه دارم...کلبه چوبی

وسایل توش هم همش از چوبه

یه شومینه...یه تخت..یه میز تحریر و یه صندلی تمام وسایلشه

پرده نداره و درش از صبح تا شب بازه

.

همیشه فکر کردن به این کلبه با تمام سبزیای جنگل بهم آرامش می داد

.

چیزای عجیبش فقط این بود که همیشه توی رویاهام پابرهنه هستم

واینکه همیشه سبکم یعنی می تونم تا حدی پرواز کنم

هیچ وقت توی رویام حیوون خطرناک نداشتم

همیشه هوا مرطوب بوده و شبنم داشته

.

هیچ وقت هیچ آدمی توی رویام نبوده...مگر وقتایی که دوست داشتم مثلا تنها نباشم در غیر این صورت همیشه انسانها حذف شدن

.

رویای فراری خوبیه

به راحتی دارم از آدمها و دنیای کثیفشون فرار می کنم

.

و اینو می دونم که توی دنیای واقعی هیچ وقت همچین امکانی نخواهم داشت

حتی اگر مثل یه مار توی یه غار زندگی کنم میان منو می کشن بیرون به عنوان یک موجود ناشناخته بررسی می شم

.

زندگی عادلانه نیست هیچ کس اون جور که دوست داره زندگی کنه زندگی نمی کنه

[ دوشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٤ ] [ ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ] [ آیدا محمد ]

سعی می کنم به این فکر کنم که هر پیش آمدی توی زندگی دلیلی داره

اگر کسی میاد یعنی چیزی رو داره با خودش میاره که باید ازش درس گرفت

اگر کسی می ره باید فکر کنم ببینم چی یادم داده

.

سعی می کنم به خودم بقبولونم که آدمهایی که خلاف نظر من رفتار کردن و باعث ناراحتی من شدن بی تقصیر بودن

همونهایی که یه ترس تاشناخته ای رو توی من بوجود آوردن

.

تمام این استرسها و ترسها سر کسی داره هوار می شه که هیچ نقشی توی اونها نداشته

.

تفاله1: کم کم داره باورم می شه تمام پیشامدهای ناخوشایند حاصل بی تفاوتی و اشتباه در رفتارهای خودم بوده

 

تفاله2: مثل اینکه برگشتی تو کار نیست

 

تفاله3: دارم تظاهر می کنم که آرومم

 

تفاله4: اونهایی که الان باید بیشتر توی راهم کمکم کنن تمام بار مسوولیتو ریختن رو دوش خودم و این داره کم کم کلافه و خسته ام می کنه

 

تفاله5: پر از تفاله ام

[ یکشنبه ۱۳٩٠/٩/۱۳ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

یکی از دوستای خوبم خواست کارهامو ببینه منم امروز چند تا دونه از کارامو گذاشتم:::

 

 

.

.

.

.

.

[ یکشنبه ۱۳٩٠/٩/۱۳ ] [ ٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

محمد صادق امروز تب داشت ::: مامانش زنگ زد کلاس امروزشو کنسل کرد

آخی چقدر مامانش استرس داشت::: انگار خیلی ترسیده بود::: قرار شد عصر زنگ بزنم حال نی نی رو بپرسم

.

.

ظهر مامان آرام زنگ زده که آرام امروز از صبح داره بهانه شما رو می گیره گریه می کنه که من آیدا می خوام اشکال نداره شماره خونه رو بدم شما باهاش تماس بگیرین یه کم حرف بزنین؟

شماره رو گرفتم و زنگ زدم اول با عزیز جون حرف زدم :::: بیشتر از نیم ساعت با آرام حرف زدیم::: می گه دلم خیلی برات تنگ شده بیا پیشم

اصلا بیا خواهر من شو:::

خلاصه یه کم با  صحبت در مورد نقاشی حواسشو پرت کردم قرار شد چند تا نقاشی بکشه از بین اونا قشنگ ترینشو روی بوم بکشیم با هم

قبول کرد که از این به بعد اول روی بوم کار کنیم بعد یه کم نقاشی مداد رنگی:::

نمی تونم بگم چه لذتی داشت حرف زدن باهاش:::چه لذتی

کلی بهم انرژی داد

عاشقشم

از بین تمام شاگردایی که تا حالا داشتم "آرام" کاملا فرق می کنه

[ یکشنبه ۱۳٩٠/٩/۱۳ ] [ ۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

امروز داشتم دنبال عکس شتر می گشتم که اگر بتونم یه عکس خوب پیدا کنم تابلوی بعدی شتر بکشم

به سایتهایی برخوردم که منو یاد دوران دانشجویی انداخت

یادش به خیر اون زمان تازه تحقیق اینترنتی مد شده بود

استادا به اونایی که مقاله های اینترنتی رو ترجمه می کردن نمره بیشتری می دادن برای همین من دانشجوی نور چشمی بودم

و البته زحمت پیدا کردن مقاله برای سایر دانشجو ها هم رو دوش بنده

.

واقعا یادش به خیر

چه هیجانی بود :::: وقتی استاد ترجمه ها رو می دید و می خواست نمره بده

[ جمعه ۱۳٩٠/٩/۱۱ ] [ ۳:٥۱ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

دیشب مهمون بودیم

مکان مورد نظر: آخرین نقطه درکه

یه قدم مانده به کوه

هوا خوب بود::::راه افتادیم:::اونجا رسیدیم  یه کم سرد شد و باد:::

نیم ساعت بعد برف شدید:::قشنگیش اینجا بود که چون نقطه ی دیگه ای بارون میومد ما هم برف رو می دیدیم هم صدای رعد و برق رو می شنیدیم

بعدم زود برف بند اومد ولی دما به زیر صفر رسید

وقتی رفتیم سوار ماشین بشیم دیدیم همه چیز یخ زده

درها باز نمی شدن::::شیشه ها یخ زدن:::بخاری گرم نمی شد

خیلی طول کشید تا فقط شیشه جلو رو تمیز کردیم و من تونستم رانندگی کنم

.

خیلی ترسناک بود::::به این فکر کردم که در این شرایط اگر آدم وسط یه جاده گیر کنه حتما یخ می زنه و می میره

[ جمعه ۱۳٩٠/٩/۱۱ ] [ ۳:٤٥ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

خسته شدم از این همه وسایل  الکترونیکی

از اینکه مدام یکیشون شارژ نداره باید بزنم شارژ

از اینکه یه جا که می خوام برم حداقل دو تا وسیله الکترونیکی هست که باید با خودم ببرم

اینکه باید حداقل روزی یکبار به facebook, Gmail,messenger,weblog ام سر بزنم و چکشون کنم

اینکه دیگه انگار زندگی بدون اینترنت معنایی نداره

می بینم آدمهایی رو که چون با دنیای کامپیوتر و اینترنت بیگانه ان چقدر تنهان و کلافه

و می بینم که وقتی قراره بهشون توصیه بشه برای در اومدن از تنهایی ، پیشنهاد می شه که بره اینترنت

خسته شدم از اینکه وقتی یکی دو روز سرعت اینترنت میاد پایین انگار کل زندگیت خوابیده

وقتی موبایلت شارژ نداره هر جا می رسی دنبال پریز برق می گردی

.

خسته کننده است

[ جمعه ۱۳٩٠/٩/۱۱ ] [ ۳:۳۳ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

بعضی موقع ها اومدن غریبه ها توی زندگی و شنیدن یه حرفایی از زبونشون یه نشونه است

کسایی رو که اصلا نمی شناسی بی هوا چیزی می گن که آدم تعجب می کنه ..دقیقا انگار تیکه ای از پازل زندگی تو رو می زارن سر جاش و بعدم می رن

شاید دیگه هیچ وقت نبینمشون ولی حرفای هر کدوم از آدمهایی که این مدت اومدن توی زندگیم توی ذهنم دور می زنه

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٠ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

یه حرفایی

یه اتفاق هایی

یه احساس هایی

توی دل آدم برای همیشه مدفون می شه و می مونه

عتیقه می شه

قیمتی می شه ولی همیشه تازه است

تازه ی تازه مثل روز اول

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/٩ ] [ ۳:٠٤ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

گاهی مثل یه سنگ سرد و بی روح می شم

دست خودم نیست

هیچ گرما و محبتی درونم حس نمی کنم

دلیل شو هنوز نتونستم بفهمم

.

.

امروز از اون روزا بود

 

[ یکشنبه ۱۳٩٠/٩/٦ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

کلاسام با محمد صادق یه کم سر در گمه::: اون یکسری تصویرای ذهنی خودشو داره که تحت هیچ شرایطی هم اجازه نمی ده اون افکارش رو هدایت کنم و نظم بدم

امروز دیگه کارمون به جایی رسید که من شکل مورد نظر رو باید نقطه نقطه می زاشتم ایشون نقظه ها رو به هم وصل می کرد و بعد با هم رنگ می کردیم

بازم بد نبود حداقل یکساعت و نیم رو بند شد سر کلاس::::غر نزد

.

بعد از کلاس 10 دقیقه باهاش ماشین بازی کردم:::: چهار تا ماشین جدید داشت لودر و بونکر و ... خلاصه رفته اونا رو آورده و خاله آیدا باید باهاش بازی کنه:::تازه باید اجازه می دادم ماشینهای منو له کنه باهاشون تصادف کنه از جاده خارجشون کنه

کیف داشت دوست داشتم

.

 

[ یکشنبه ۱۳٩٠/٩/٦ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

بیماری رنگ دارم

حتی وقتی نقاشی سیاه قلم می کشم هم توش از رنگ استفاده می کنم

انگار از دنیای سیاه خوشم نمیاد

[ یکشنبه ۱۳٩٠/٩/٦ ] [ ٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

شاید توی یه دنیای دیگه

یا یه زندگی دیگه

 

--------------------------من باشم و ------------------------------------------------------------------------------------------تو باشی و ---------------------------------------یه خدای مهربون-------------------------------------------------

 

یه خدای خیلی مهربون

[ یکشنبه ۱۳٩٠/٩/٦ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

جلوی پذیراییمون یه بالکن داریم:::خیلی وقته که برای پرنده ها غذا می ریزیم که بخورن

همیشه هم برنج پخته دارن غذا

دو سری پرنده ثابت داشتیم::: دو تا کبوتر یا به زبون عامیانه یاکریم::: دو تا هم بلبل جنوب

اون یاکریما که اینجا لونه هم ساخته بودن و بچه دار می شدن

بلبل ها هم هر بار که بچه دار می شدن بالکن ما غوغایی می شد از سر و صدای خوشحالی اینا که مثلا می خواستن به ما خبر بدن::::خب اینقدر سر و صداشون عجیب بود و شاد که ما خودمون می فهمیدیم

بعدم که بچه هاشون بزرگ می شدن و می تونستن پرواز کنن می آوردنشون اینجا که ما ببینیمشون

حالا بلبل ها هنوز کلاس خودشونو حفظ کردن و به همون روش سابق دارن رفتار می کنن:::: خدایی خیلی با کلاسن

یاکریما که زدن زیر کلاس و این حرفا::: دو تا شون شد سه تا ::: همین سه تا با نهایت بیشعوری میوه تزیینی گلدونمونو خوردن

حالا هم که رفتن فک و فامیلشونو جمع کردن آوردن اینجا شدن هشت تا

دیگه نمی دونیم چط.وری شکم اینا رو سیر کنیم؟

وقتی هم که بشقاب غذاشون خالی می شه میان پشت شیشه اینقدر سرک می کشن تا توجه ما رو جلب کنن

یعنی آخرشن!!!!!!!!!

[ شنبه ۱۳٩٠/٩/٥ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

آیدای کله خراب که توی زندگی اش از هیچی هیچی نمی ترسه

حالا ترسیده

خیلی ام ترسیده

.

تا حالا زندگی بازی بود برام::: برد و باختش پای خودم بود:::

این بار شوخی نداره اگر چیزی قرار باشه پیش بیاد فقط خودم نیستم این بار بازی فقط بین من و زندگی ام نیست بازیکن دیگه ای هم داره

.

و این بار فقط حق یک حرکت دارم:::فقط یک حرکت

.

آیدا چقدر ترسیدی؟

[ شنبه ۱۳٩٠/٩/٥ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

نمی دونم چی باعث می شه گاهی آدم به کسی اعتماد می کنه

یه حسی آروم ته دل

یه چیزی که باعث می شه فکر بد نکنی

ناراحت نشی

دوست داشته باشی بدون ترس::::بدون دلهره:::

حس امنیت

[ جمعه ۱۳٩٠/٩/٤ ] [ ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

راستش خسته شدم از اینکه شدم مشاور یا روانشناس یا روانکاو

نمی دونم چرا همه ، درگیریهای ذهنیشونو برای من نقل می کنن بعد از من تقاضای همیاری یا کمک  دارن

اینکه من روانشناس نیستم بیشتر خسته ام می کنه

و اینکه گاهی 3 یا 4 ساعت از روزم می ره بابت این قضیه

امروز واقعا صحبت کردن با یه خانم خسته ام کرد...واقعا گره های روحیشو نمی تونستم باز کنم

 

تفاله1: گاهی واقعا خودم به کسی نیاز دارم درگیری روحی منو آروم کنه

 

تفاله2: گاهی واقعا حس می کنم دارم تمرکزمو برای زندگی احساسی خودم از دست می دم

 

تفاله3: راستش نمی تونم بهشون بگم نه...چون از من انرژی مثبت می خوان و من این رو نمی تونم ازشون دریغ کنم

 

تفاله4: می گن یعد از صحبت کردن با من آروم می شن...این کمترین کاریه که می تونم براشون بکنم

 

تفاله5: کی آرومم کنه وقتی خیلی درگیر می شم؟

[ جمعه ۱۳٩٠/٩/٤ ] [ ٩:٤۱ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

پشت ویترین تابلو فرش هاشو نگاه می کنم بعضیاش به نظر بد نمیاد::: یه نگاه به قیمتاش می اندازم

800 هزار تومن:::: یک میلیون و صد هزار تومن

تعجب می کنم چرا اینقدر ارزون

.

می رم داخل از خود فروشنده می پرسم که اینا با دست بافته شدن؟ نکنه ماشینی هستن؟

می گه نه دستبافن

می گم آخه خیلی ارزونن مثلا من اگر همین پرتره رو که فرشش رو زدین یک میلیون و صد بخوام بکشم با همین سایز قیمت  بالای دو تومن می زارم

می گه بله خب عظیم زاده الان فرش هاشو چند برابر گذاشته.. ما تازه روی اینها اشانتیون هم می دیم

.

رفتم با دقت نگاه کردم کارها رو و دست کشیدم بهشون دیدم آهان خب...چهره ها اصلا قشنگ نیستن..اصولش رعایت نشده..چشم و دماغ و دهن سر جاشون نیستن

خلاصه حس زیبایی شناختی آدم رو قلقلک نمی دادن

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/٢ ] [ ۳:٢۱ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

یه روزایی::: یه وقتایی توی زندگی هست که فقط دلت می خواد توی هر زمان دیگه ای باشی جز اینجا

حتی مهم نیست به گذشته برگردی یا بری به آینده فقط دلت می خواد اینجا و توی این لحظه نباشی

دلیلش مهم نیست:::: مهم این حس لعنتیه که میاد می چسبه توی ذهن

.

حدود 40 دقیقه بدون اینکه بفهمم دور و برم چی می گذره غرق بودم::::غرق تمام اتفاقاتی که گذشته بهم تحمیل کرد و آینده ای که نمی دونم چه خواهد شد

حال ،قشنگه می دونم:::: با  چیزهایی که قبلا برام پیش اومده خیلی خوب یاد گرفتم

قدر لحظه لحظه ی زندگیم رو بدونم و این رو به همه هم می گم:::ولی امروز از اون روزاییه که فقط دوست دارم هیچ کس نباشه ، من باشم و خودم و یه قهوه تلخ تلخ و یه موسیقی راک:::سیگاری نیستم ولی اگر بودم خیلی گزینه خوبی بود::: بشینم و پرواز کنم توی تمام لحظه هایی که می تونه منو حل کنه

.

پرواز:::به اون روزایی که با برف یخ نمی کردم:::می گفتن عاشقی

روزایی که از 6 صبح تا 1 شب در حال ورجه وورجه بودم:::میگفتن سرخوشی

روزایی که اگر دلم می گرفت مهم نبود کی جلوم نشسته می زدم زیر گریه و یه دل سیر گریه می کردم::: می گفتن لوسی

.

غافل شدم چه زود بزرگ شدم:::به قول بعضیا خانمی شدی:::

ولی نه:::من هنوزم همون آیدایی هستم که دلش بادکنک قرمز می خواد:::با عروسک می شه لوسش کرد::: با یه شکلات آشتی می کنه::: دوست داره براش قصه بگن:::

.

دلم برای بابا بزرگم تنگ شد::: سرمو بزارم روی پاش با دستای محکم و زبرش نازم کنه و بگه " بابا جون تو خوشبخت می شی من همیشه سر نماز دعات می کنم من روی پیشونیت می بینم که چه آینده ی خوبی داری"

بابا بزرگ حالا که دلم می خوادت نیستی

.

تفاله: از همه معذرت می خوام خیلی حرف زدم::: دلم گرفته بود خیلی خیلی خیلی

یه کم آروم شدم

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/٢ ] [ ٢:٢٤ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

روی یک مورد خیلی حساسم دقیقا هم به سرم میاد

وقتی دارم یه چیزی رو تعریف می کنم یک نفر می پره وسط حرفم که نصفه می مونه

حالا تا اینجا خوبه

اینکه بعد که شخص سوم رفت اونی که داشتم براش حرف می زدم اصلا یادش نیاد من در مورد چی داشتم صحبت می کردم

.

رگ لجبازی::::خودمو کامل می زنم به اون راه که یعنی منم اصلا یادم نیست ببینم اون چی می گه وقتی یادش نیاد نا امید می شم کلا دیگه حرف نمی زنم در مورد اون موضوع

.

 

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۱ ] [ ۸:٢٦ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

یه کیفی دارم که روش شعری از سهراب سپهری نوشته شده

دیروز داشتم توی پیاده رو می رفتم دیدم یه پسری که اصلا بهش نمیومد زیاد اهل شعر و این حرفا باشه:::: ازم پرسید ببخشید خانم عشق را؟؟؟

گفتم عشق را زیر باران باید جست

گفت سهراب سپهری؟

گفتم بله

همین و رفت

.

 

تفاله

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۱ ] [ ۸:٠۳ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

عکس وبلاگم..اثر نقاشی از هنرمند Rafal Olbinsky هست که از اپرای آیدا کشیده..اپرایی که سال 1871 در ایتالیا اجرا شد... آیدا یک شاهزاده ی اتیوپیایی بود که به اسارت آورده می شه به مصر و فرمانده نظامی مصر به عشق آیدا گرفتار می شه...و بین میهن و عشق به آیدا دو دل می مونه... اسم این نقاشی AIDA- VERDI هست...Verdi اسم صاحب اپراست
صفحات دیگر
امکانات وب