حاشیه های دور ریختنی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

یکی از مجله های معاصر رو تقریبا از شماره های اولش داشتم

می خریدم و می خوندم

کلی مجله شده بود

امروز مامان می گه اینا رو هم دیگه بریزیم بره

همینطور نگاش کردم

دوباره گفت خب دیگه اینا رو هم نمی خوای بزاریم جلوی در

گفتم مامان جان اگه همه می خواستن اینطوری فکر کنن الان آرشیو کیهان و اطلاعات و گل آقا و ... نبود

.

منطقی بود دیگه..راس می گم

 

 

[ یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ ] [ ۸:٠۸ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

امسال هم به تعداد آدمهایی که دلم براشون تنگ خواهد شد اضافه شد

و این چه قدر کار منو سخت می کنه

چقدر دلم مدام بهشون فکر می کنه

.

دوست ندارم از واژه ی کاش استفاده کنم.

.

هنوز نمی دونم امسال برای سال تحویل چه آرزویی بکنم؟

.

چه سال شلوغی بود امسال...پر از اتفاق..چه خوب چه بد

.

تفاله: داشتم فکر می کردم که امسال بهترین اتفاقم نمایشگاه نقاشیم بوده..دنبال دلیلش گشتم که چرا باید این بهترین باشه در صورتی که باز هم اتفاق خوب وجود داشته...

به این نتیجه رسیدم که یک هفته ی نمایشگاهم تنها مورد و اتفاقی بود که فقط مال من بود..یه چیز کاملا شخصی..که با هیچ کس شریک نمی شمش چون فقط مال خودم بوده..همه چیزش..

این بهم لذتی می ده وصف ناشدنی...حضور دیگران این حس لذتمو چند برابر می کنه ولی هنوزم این اختصاصی بودنش منو حال میاره..

با هیچ کس هیچ وقت شریک نمی شم

[ یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ ] [ ٢:٥٢ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

دیشب رفتم تیارت یا همون تئاتر

کارگردان:مسعود رایگان

اسم تئاتر: شرق،شرق است

خوب باید بگم که اصلا خوب نبود... فکر نمی کردم مسعود رایگان اینقدر  سطحی کار کنه

تئاتری که پر از فحش و حرفای بالای 18 سال بود

چیزی که یکساعت و نیم صبر کردم بلکه به یه نتیجه ای برسه

آخرشم خودمو کشتم تا بتونم نتیجه براش بتراشم... اونم اینکه شرقی ها جنبه مهاجرت کردن رو ندارن و فرهنگ شرق مخصوص خودشونه و با غربیها متفاوتن و اگر بخوان خودشونو همرنگ جماعت کنن بی بند و بار می شن

 

[ شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ ] [ ٩:٤٩ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

تازه خودمو کشف کردم که هر وقت فکرم مشغوله یا چیزی فکرمو به هم ریخته دوست دارم یه دوش بگیرم

زیر آب حسابی فکر کنمو خودمو آروم کنم بعد بتونم تصمیم بگیرم

حالا یه چیز جدید هم کشف کردم اینکه زیر دوش دوست دارم مسواک بزنم تا بهتر فکر کنم

امروز یهو حواسم جمع شد دیدم به چه مسواکی دارم می زنم دندونا رو

بعد که تموم شد تازه احساس آرامش کردم و حالم خوب شد

.

حالا اگه آب قطع شده باشه چه باید بکنم؟

.

نه حالا اگه دندون مصنوعی داشته باشم و نتونم اینطوری مسواک بزنم چه کنم؟

.

[ شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ ] [ ٩:۱۸ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

یکی از پایه های  فیلم ترسناکم

اسمش ترسناکه چون تا حالا هیچ فیلمی نتونسته منو بترسونه... با اینکه شرایط رو گاهی مهیا می کردم که بیشتر بترسم ولی نع نمی شد

البته فیلم "Paranormal activity" روم خیلی تاثیر گذاشت و تونست حس ترس رو بهم بده

هر کی پایه اینطور فیلماس بهش توصیه می کنم حتما ببینه البته شماره یک اش قشنگ تر بود.. دومی اصلا خوب نبود

حالا بگذریم.. الان می خواستم راجع به فیلم "Martyrs" به معنی شکنجه شدگان بگم

این هم توی ژانر ترسناک طبقه بندی می شه... ولی کاش ژانر دل به هم زن هم بود که این فیلمو می زاشتیم توی اون دسته...

به هیچ کس توصیه نمی کنم ببینه... یه فیلم پر خون.. اینقدر خون تو فیلم بود که وقتی تموم شد و از جام بلند شدم دلم می خواست تمام دل و روده امو بالا بیارم... اینقدر تلاش کردم به گل و سبزه فکر کنم که حال تهوع از بین بره

سر و تهش شکنجه بود... داستان در مورد دختری بود که توی شش هفت سالگی شکنجه شده بود و این توی روحیه اش تاثیر گذاشته بود

بعد از 15 سال عاملین  این کار رو پیدا کرد و رفت برای انتقام.. توی این راه دوستش که اونم دختر بود همراهش بود

وقتی دختر اصلی کشته شد.. دوست اون دختر ادامه داد و در لحظه ی آخر گیر افتاد و خودش هم به شدت شکنجه شد و آخرین بخش شکنجه این بود که پوستشو کندن و فقط ماهیچه هاش موند و اون هم تونست توی حالت خلسه بره و جهان پس از مرگ رو ببینه و بعد برای عامل اصلی این کارها توضیح بده

دختر که مرد و عامل اصلی هم خودکشی کرد

[ شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ ] [ ۸:٥۸ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

خشم و عشق حد و مرزی ندارند دومی ( عشق) را انتخاب کنید تا زندکی دوست داشتنی داشته باشید و این را به یاد داشته باشید که

اشیاء برای استفاده شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند

در حالیکه امروزه از انسانها استفاده می شود و اشیاء دوست داشته می شوند.

مراقب افکارتان باشید که تبدیل به گفتارتان میشوند

مراقب گفتارتان باشید که تبدیل به رفتار تان می شود

مراقب رفتار تان باشید که تبدیل به عادت می شود

مراقب عادات خود باشید که شخصیت شما می شود

مراقب شخصیت خود باشید که سرنوشت شما می شود

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ٤:٥٢ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

ماهی خریدم .. یکی یکدونه...

خوشگل..بی نظیر.. باهوش..چاق..شکم گنده..شیطون..کنجکاو

وقتی خریدیمش برامون انداخت توی یه لیوان یه بار مصرف .. از اونایی که رستورانا نوشابه توش می ریزن

حالا ماهی ِ چاق من ته لیوان مونده بود نمی تونست حرکت کنه.. شکمش گیر می کرد به دیوار لیوان

توی کوتاهترین زمان یاد گرفت که اگر بیاد بالاتر جاش باز می شه و راحت تره.. خلاصه تا ما بیایم خونه و بخوایم بزاریمش توی تنگ یاد گرفته بود که بالا پایین شنا کنه

هنوز این فسقلی اسم نداره... دنبال اسم می گردم براش

 

...... این خوشگله از نمای بالا

.

....عکس بگیر از من

 

..... دارم حرف می زنم خب گوش کن

 

....نیمرخمم قشنگه

 

یــــــــــــــــــــــــــــــــو هـــــــــــــــــــــــــــــــو...من اینجام

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

با مامان از در خونه رفتیم بیرون...وارد کوچه شدیم و داشتیم می رفتیم که پشت سرم تو کوچه صدای بلند خنده و حرف بلند پسرا می اومد

فکر کردم که همسایه های خونه ی روبرو هستن دارن با هم شوخی می کنن

آخرم کنجکاویم نزاشت.. به محض اینکه تصمیم گرفتم برگردم شنیدم یکی از آقایون گفت :"به پّا"

همین که برگشتم دیدم  یه گوسفند با سرعت جت از بغلم رد شد

همچین می دوید که حتی ماشین بهش نمی رسید

از سر کوچه یکی داد زد آقا اینو بگیرین...یه آقایی دست انداخت تونست طناب قرمز دور گردنشو بگیره ولی گوسفند اینقدر قوی بود و سریع حرکت می کرد که طناب باز شد

و ببعی فرار کرد

وانتی که ببعی رو آورده بود سریع سوار ماشینش شد و کوچه رو در جهت خلاف با سرعت اومد که برسه به ببعی

از همه می پرسید دیدنش یا نه؟ همه هم آدرس ببعی رو می دادن که به کدوم طرف رفت

.

تو دلم گفتم ببعی تند تر بدو... دوست ندارم بگیره تو رو

خدا کنه نتونه بگیرش

.

اگر من جای آدمی بودم که قرار بود این گوسفند برام قربانی بشه وقتی این آقا می گرفت و می آوردش من پول ببعی رو می دادم و می گرفتمش بعدم می بردم آزادش می کردم

.

خدا کنه ماشین بهش نزده باشهنگران

 

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

Behind The Mystery Lies A Truth That Will

Make You Question Everything You Know

 

+ پشت هر رازی ، حقیقتی نهفته است که شما را وادار خواهد کرد

در مورد تمام چیزهایی که می دانید و می شناسید بپرسید

 

 

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ] [ ٦:۳٩ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

نگاش می کنم

چقدر مسن شده

دوست ندارم اشکم بیاد توی چشمم

(اشکم دم مشکمه به قول قدیمیا)

انگار همین دیروز بود آدم آهنی ما می شد و هر دکمه ای که می زدیم یه کاری انجام می داد

انگار همین دیروز بود که یه تنه رانندگی می کرد کیلومترها برای مسافرت رفتن

چه قدر سال روی موهات نشسته .. روی صورتت ... روی لبخندت

چقدر دوستت دارم ولی تو نمی دونی

پدرمو می گم

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ] [ آیدا محمد ]

مِن مِن: هوا بس ناجوانمردانه سرد است...یخ زدیم بابا...برف و باد و ...بسه نه؟ یا به قول خواننده محبوب! : بوووووو سرده کاپشنم کوووووو؟!!!!

.

مِن مِن: سر مامان خورد به در کابینت خون اومد... مامان گریه کرد از درد... احساس کردم نیمه عمر شدم... دست خودم نیست.. مامانی ام... یه بچه ننه ی واقعی.... هر چی بهش گفتم ببرمت دکتر قبول نکرد..

.

مِن مِن: یک هفته شد که هنوزم سرما خورده ام... امروز رفتم دکتر بالاخره و آنتی بیوتیک گرفتم...بلکه افاقه کنه..

.

مِن مِن: بچه ی همسایه زیرمون تا ساعت 2 شب می دوه.. ماشالا به اینهمه انرژی ..خب من ندارم این انرژی رو می خوام بخوابم صدای دویدنش میاد تو گوشم...بســــــــــــــــــــه

.

مِن مِن: یک بار آرزو کردم سال جدید نشه که من اون همه خوشی رو از دست ندم...سال گوش نداد به حرفم... نو شد.. منم همه چیزو از دست دادم!!!

.

مِن مِن: بهش می گم این نقاشی رو می خوام قابش زرشکی باشه..قهوه ای و مشکی میاره و قیافه ی رنگ شناسا رو به خودش می گیره..فکر کرده نمی دونم استادش کیه؟.. آخرم نظرشو اعمال می کنه... چراا همه عادت کردن نظرشونو به زور غالب کنن؟

.

مِن مِن: با پشت کار می رم بیرون که یه کم خرید کنم و لباس بخرم..بیشتر وقتمو  تل برای موهام می خرم..سه تا... تجربه جدیدی بود.. تا حالا برای تل خریدن وقت نزاشته بودم

.

مِن مِن: می گم ا؟ انگار دیگه از سگ نمی ترسی... می گه اینقدر سگ دور و برمه که عادت کردم.. گفتم یکیشم منم!

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ] [ آیدا محمد ]

امروز آرام ِ من از اون روزای دوست داشتنی اش بود...حرف گوش کن و آماده ی نقاشی

با آرامش با هم نقاشیشو تکمیل کردیم

حیف یادم رفت عکس بگیرم از نقاشیش...بین نقاشیهای رنگ روغنش این اولی بود که هم قشنگ شد و هم کامل بدون ایراد و تر تمیز

یه مردابه که گل مرداب داره..خورشید داره غروب می کنه و بازتابش افتاده توی آب.. دو تا کشتی  هم اون دورها هستن یه قو هم داره شنا می کنه

این نقاشی رو کاملا ذهنی کشید...

منم امروز نقاشیشو براش امضا کردم .. یعنی اسم خودشو با تاریخش پایین نقاشی اش نوشتم..

..

داشتیم نقاشی می کردیم که صدای در اومد..آرام اجازه گرفت از من و بدو بدو رفت درو باز کرد..تعجب کردم هیچ وقت کلاس نقاشیشو ترک نمی کرد...

سرم گرم رنگاش بود که دیدم اومده بالاسرم...سرمو بلند کردم دیگه با یه دسته گل ایستاده می گه آیدا این گلا مال توئه...

از خوشحالی بال در آوردم...نمی دونستم چطوری باید بگم که خیلی خوشحالم...البته تمام حواس آرام به عکس العمل من بود که یادش رفت یه کیسه دیگه که دستش بود به من بده

مامانش هی گفت آرام اون کیسه رو هم بده..خلاصه یه شال هم برام خریده بود مامانش

خیلی ازشون تشکر کردم...خیلی خوشحال شدم اصلا نمی تونم بگم چقدر

مامان آرام گفت که گل از طرف آرامه..چون خودش خیلی گل دوست داره منو مجبور کرده برات گل بخرم... از کارم اومدم که گل بخرم که سفارش آرام رو انجام داده باشم...

سه تا گل رزه..یه کرم ِ دور صورتی...یه بنفش یاسی..یه نارنجی

فوق العاده ان

بینهایت خوشحال شدم..می خوام خشک که شدن یادگاری از آرام نگهش دارم

آرام خیلی خوشحال بود که من از گلهایی که بهم داده خوشم اومده و خوشحال شدم

برای همین هم با دقت داشت عکس العمل منو رد یابی می کرد

.

چقدر خوشحال شدم...

.

آرام ِ خودمی

مال خودمی

[ دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٢ ] [ ٥:٥٧ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

نمی دونم بعضی از وبلاگا چرا اینطوری ان؟

یهو دوست داری با اولین پست که می خونی دونه دونه بری عقب

بری ببینی داستان از کجا شروع شد؟

چرا الان داره اینو می گه؟

اینو گفتم چون اتفاقی امروز به وبلاگی بر خوردم و باعث شد ساعتها از وقتمو بگیره ولی همشو بخونم

می گن از دل برآید بر دل نشیند...حتما اینم همینطور بوده

به هر حال که برای خودم عجیبه چون کم پیش میاد این حالت

.

برعکس چند وقت پیش وارد یه وبلاگ شدم دیدم اولین پست مشاهده یادداشت خصوصی

دومی همینطور

کلی رفتم عقب دیدم نخیر همش یادداشت خصوصیه

آخه به چی فک می کنی وقتی همه رو خصوصی می کنی ؟ خب یه دفتر خاطرات بخر بزار تو اون کمدت همه بنویس اونجا .. مردم رو برای چی علاف می کنی؟

به یه سری پسورد می دی... به یه سری می گی اگه می خوای پسورد بدم؟

یه سری رو مسخره خودت می کنی میان وبلاگ می بینن همش قفله

.

چی بگم؟

شایدم من بد برداشت کردم که فکر می کنم وبلاگ نویسی یعنی به اشتراک گذاشتن دانسته ها یا عقاید یا حرف دل

حالا بقیه میان و خودشونو شریک این نوشته های تو می کنن و می خونن و نظر می دن

اونوقت تو می تونی از اون نظر درس بگیری..خوشت بیاد یا بدت بیاد

وبلاگ نویسی یعنی مطلب بزاری ولی جنبه داشته باشی..نه اینکه همچین خصوصیش کنی که فقط اونایی که قربونت می رن میان بخونن

[ شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

یه کمد دارم "کن فیکون"  از لباس و کفش و کیف و جوراب همه چیز توش پیدا می شه

خیلی وقته که هی گوشه ذهنمو مشغول کرده که یه روز باید کامل خالیش کنم و یه کمد تکونی اساسی بکنم

یه " فنگ شویی" کامل

می دونم که مثل کمد آقای ووپی حسابی توش چیزای زائد هست که باید دور ریخته شه

درشو که باز می کنم کم مونده یک عالمه چیز از توش بریزه بیرون و البته اعتراف می کنم بعضی موقع ها هم جورابی..شلواری.. بلوزی ازش می افته بیرون و کلی منو عصبی می کنه

حالا می دونم دیگه خودمو خوب می شناسم...همه چیز که از اون تو بیاد بیرون مگه آیدا دلش میاد چیزی رو دور بریزه؟

" نه این حیفه"

" اوووووووه من از این کلی خاطره دارم نمی شه بندازمش دور"

" آخی اینو..یادش به خیر"

" ای وای اینو فلانی برام خریده دلم نمیاد دیگه نداشته باشمش"

" ا؟ این هنوزم بهم می خوره می پوشمش"

 

هیچی فکر کنم اصلا بهتره این کمد رو نریزم..اینطوری که نمی شه

 

یکی از چیزایی که دوست ندارم بندازمش دور و مامانم حتما می گه باید بندازیش دور مانتوی آزمایشگاه زیست شناسی دوران دانشگاهه

یک کوچولو ازش تعریف می کنم ولی برای خودم 4 سال خاطره است

" اولین مانتو بود و تا آخر 4 سال از همون استفاده کردم.. اولش خوب و اندازه بود کم کم هی شسته شد گشاد شد

دو تا جیب  بسیار بزرگ داره که اون زمان دستکش توش می زاشتم...

چون مانتوی آزمایشگاه تشریح هم بود خون بعضی حیوانات روش هست و شسته شد ولی نرفت...مثل خون قورباغه..حتی روی آستینش

کلی جای خودکار روشه که وقتی گزارش کار می نوشتم این خودکاری شد

بیشتر نمی گم"

کلی خاطره است این مانتو نمــــــــــــــــــــی خواااااااام بندازمش دور...ااااااااا

[ شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ ] [ ٧:٥٦ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

توی این چند روز سعی کردم از کسانی که باهاشون صحبت می کردم پرسیدم که عید داره میاد خوشحالن یا نه؟

جواب همه یکی بود: " چه فرقی می کنه؟ "

پس چرا من هنوز مثل هر سال و مثل بچه گیام از اومدن بهار و سال نو ذوق می کنم؟

یعنی چی که فرقی نمی کنه؟

همه چیز نو می شه..ایده ها می تونن نو بشن..

آرزوهای جدید... هدفهای جدید

.

تفاله1: می دونم الکی ایده آل گرا هستم

 

تفاله2: اه اه به این ایده های پوسیده ی نخ نما

 

تفاله3: مثل بچه ها حرف می زنی آیدا

 

تفاله4: لابد می خوای عیدی هم بگیری مثل نی نی ها

 

تفاله5: خب بهاره دیگه .. اتفاق جدیدی نیست که این همه الکی ذوق می کنی

 

تفاله6: خب وقتی این سال به آرزوها نرسیدی چه مسخره بازی ایه آروزهای جدید..هدفهای جدید

 

تفاله7: سال جدید و تفاله های جدید..خب مثلا قراره تفاله ننویسی؟ یا تفاله جدید بنویسی؟ پس چه فرقی خواهد کرد؟

[ شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ ] [ ٧:٢٧ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

جمعه زده شدم

بعضی روزا چرا اینطوری ان؟

شاید اینقدر بدن که نمی تونی براش درجه بزاری...می شه بهشون گفت فاجعه

از اون روزایی که حتی به خلقت خودتم شک می کنی..می گی یا اشتباه بوده یا بازم اشتباه بوده

حتما اون لحظه موبایل خدا زنگ زده اونم حواسش پرت شده منو انداخته پایین تو دل مادر خانم و بعدم باقی قضایا

یا نه..شایدم  از رودی که جاری بوده اشتباهی خوردم و کمی مست شدم و سرم گیج و پام لیز  خورده افتادم پایین رو زمین و باقی قضایا

شایدم  خدا داشته اسم همه ی اونایی رو که باید میومدن و می خونده بعد یهو همهمه شده دورش شلوغ شده  اشتباهی لیستی رو خونده که نباید میومدن پایین منم اون تو بودم و اومدم زمین و باقی قضایا

ممکنه یه روز که خدا جلسه داشته ولی جلسه اش رضایت بخش نبوده عصبانی یوده من رفتم توی اتاقش ازش بخوام که منو هیچ وقت نفرسته پایین اونم عصبانی بوده  یهو قاطی کرده منو فرستاده اینجا و باقی قضایا

 

[ جمعه ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ ] [ ٦:٢٦ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

امروز آخرین جلسه ی اینور سال با محمدصادق بود

یه گوزن بادی سبز جایزه گرفته..سوار اون می شه.. شاخاشو  می گیره تاپ تاپ تاپ می پره باهاش سواری می کنه....

امروز با هم کاردستی سفره هفت سین درست کردیم... خیلی خوشگل شد

براش کتاب و مداد جایزه خریده بودم بهش دادم کلی خوشحال شد

.

چون بد جور سرما خوردم مامان صادق امروز برام آب پرتقال و لیمو شیرین گرفت بهم داد بعدم  برام شربت گرم چهار تخم درست کرد که گلوم خوب بشه..

.

موهای صادق بلند و فرفریه..من کلی عاشق موهاشم...برای عید با پدرش رفته آرایشگاه که اونا هم موهاشو زیادی کوتاه کردن..مامانش امروز شاکی بود که چرا موهای بچه امو اینهمه کوتاه کردن؟

.

 

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۸ ] [ ٧:٢۱ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

ســـــــــــــــــرما خوردیـــــــــــــــــــــــــــم

 

با  حاشیه های کنارش

سر درد

سر گیجه

مثل معتادا بدن درد

خلاصه آیدا ی داغون هم عالمی داره

 

خرطوممان هم کار نمی کند بنابر این دهانمان وظیفه خرطوم را انجام می دهد 

 

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٧ ] [ ۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

دوشنبه که با آرام کلاس داشتم مامانش منو برای نهار نگه داشت

البته خودش باید می رفت سر کار..ولی من و آرام و عزیز جون بودیم

از لحظه ای که آرام فهمید قراره من نهار پیشش بمونم یه وروجک واقعی شد

چقدر خندید..شیطونی کرد

نشوندمش رو پام که ببینه و یاد بگیره من چیکار می کنم... هی بلند بلند دم گوش من می خنده .. یعنی تمام لذت دنیا رو داشت بهم می داد

رفته پشت صندلی من دستشو انداخته دور گردن من صورتشو می چسبونه به صورتم

کلی بیسکویت خورد..کلی گردو

هی گفتم نخور اونوقت دیگه نهار نمی تونی بخوریا..عزیز جون تا دید آرام تمام اینا رو خورده کلی ناراحت شد که حالا نهار نمی خوره

بالاخره تایم نهار شد

نی نی دو تا صندلی رو چسبونده به هم برای خودش و من..ماکارونی رو انتخاب کرد با ته دیگاش

من اول خورش آلو خوردم بعد دیدم یه کم داره با غذاش بازی می کنه فهمیدم الان باید باهاش مسابقه ی غذا خوری بزارم...سریع ماکارونی کشیدم توی بشقابم...تا دید خودش گفت آیدا بیا مسابقه

خلاصه من آروم آروم با لقمه های خیلی کوچیک خوردم تا آرام برنده شد

بعد گفتم حالا بیا مسابقه سالاد خوری..گفت سالاد مسابقه نداره..ولی به خاطر من یه کمی خورد..بعدم مسابقه ماست و خیار خوری دادیم..دیدم ماست و خیار رو با اشتها نمی خوره انگار زورکی می خورد..ولی مسابقه داد

عزیز جون گفت این عالی بوده براش که امروز آرام غذا خورده

عاشق با دست غذا خوردنشم...حس خوبی بهم می ده

خیلی روز خوبی بود..خیلی خوب

آرام امروز هز همیشه بیشتر خندید..من رو هم به خنده انداخت

تنها کسی بود که متوجه مشکی شدن موهای من شد و گفت

"آیدا موهاتو سیاه کردی..غریبه شدی"

 

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٧ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

دارم با خواهرم توی پیاده رو می رم....از روبرو سه تا کارگر که نه سه تا
عمله
میان که از کنار ما رد بشن

من و خواهرم به سمت راست متمایل می شیم که بتونیم
ازشون فاصله بگیریم  که
اونها هم به اندازه کافی به سمت ما متمایل می
شن

تا اینکه در یک لحظه تنه خیلی شدیدی از یکیشون می خورم....

یهو
ترشح شدید آدرنالین رو توی رگام حس می کنم...گرم می شم... ضربان قلبم
می ره
بالا

تا اینجا 3 ثانیه به اندازه 3 قدم  از کنار من رد شدن...حالا بر
می
گردم.. و اینجا 5 قدم از من دور شدن

5 قدم بزرگ و با شتاب بر می دارم
و دستم میاد بالا و با یک حرکت  محکم هولش می دم

بر میگرده و توی صورتش ترس
رو می بینم..حال می کنم.. دو تا دوست دیگه اش
اصلا بر نمی گردن و همینطور می
رن

اینم فقط با صدای ترسیده و لرزون می گه ندیدم.... حالا چی رو ندیدی؟
پس
می دونستی جریان چیه؟

با صدای فوق بلند تهدیدش می کنم و کمی صبر می
کنم تا برن و دور شن بعد بر میگردم

....

حالا حواسم به خودم جمع می
شه... ضربان قلبم دو برابر شده... آدرنالین تو
خونم داره غوغا می
کنه

نفسم بریده است...حالا یه بازدم هوووووووف

و بعد احساس
آرامش

......

تفاله1: این می شه درس عبرت برای این به ظاهر آدم که
دفعه بعد که خواست
بره سمت یه دختری که بهش تنه بزنه یادش بیاد که ممکنه شَر
بشه


تفاله2: خاک بر سر مملکتمون که مردممون با یه تنه زدن ارضا می
شن..شاد می شن


تفاله3: خاک بر سر مملکتمون که دو تا مرد که 5 برابر من
بودن ایستاده ان
و این منظره رو نگاه می کنن


تفاله4: به این فکر کردم
که چقدر انرژی زیادی رو هدر دادم


تفاله5: چقدر روزانه انرژی ما بابت
اینجور مسائل از بین می ره

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ ] [ ٩:٠٥ ‎ق.ظ ] [ آیدا محمد ]

در حالت خونه به دوشی زندگی می گذرانیم

اتاق من و خواهرم و اتاق مامان و پدر هر دوش داره نقاشی می شه...بنابراین تمام وسایل اتاقها الان وسط پذیراییه و شبا هم مثل کارتون خوابها هر کسی یه گوشه ای برای خودش پیدا می کنه و می خوابه

من دنج ترین گوشه رو برای خودم برداشتم..نزدیک به پریز برق برای مواقع ضروری و یه گوشه ای که هی نخوان بهم بگن از اینجا بلند شو اونور بشین

فقط مشکلم از دست دادن دستشویی شخصیمه که اینقدر باید کشیک بکشم که آقایان نقاش تا می رن یه طرف دیگه کارشونو انجام بدن من بدو بدو برم دستشویی

یه مشکل دیگه هم زود بیدار شدنه

آخه کسی که هر روز 10:30 بیدار می شه چطوری می تونه 7 بیدار شه؟ چطــــــــــــــوری؟

این به هم ریختگی دور و برم کلافه ام می کنه...باید همه چیز سر جاش باشه تا من بتونم آرامش داشته باشم

 

[ دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ ] [ ٩:۱٥ ‎ق.ظ ] [ آیدا محمد ]

امروز با مامان محمد صادق داشتیم سر موضوعی صحبت می کردیم

داشتم چیزی رو توضیح می دادم

فکر کرد من دیگه از یه جا به بعد قرار نیست برم پیشش

البته زیاد هم اشتباه نمی کرد چون مامانش گفت ممکنه خونشونو عوض کنن و اینقدر دور شن که من دیگه نتونم برم پیششون

تا فکر کرد که ممکنه من دیگه نرم

یهو برگشت گفت:" خاله آیدا نرو"

تمام وجودم لرزید...

آیدا دوستت داره صادق خودم

بعد هی می خواست دل منو به دست بیاره که من بازم برم پیشش

خوب نقاشی می کرد که من ازش راضی باشم

 

[ یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ ] [ ۸:۳۱ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

خستگی ِ آدمهای خسته ای که خستگیشونو برای من تعریف می کنن و من خسته تر از همیشه نمی تونم برای خستگیشون کاری بکنم چطوری در کنم؟

خستگیمو چطوری در کنم؟

آیدا خدا قوت!!!

.

آدمها خسته ان و من از همشون خسته تر

آیدا خسته نباشید

پاشو ادامه بده

آیدا مثل همیشه ادامه بده

قوی و پر انرژی

پاشو...چرا نمی تونی روی پاهات بایستی؟ چرا خیس عرقی؟

خسته ای؟

تازه سوت شروع رو زدن آیدا بدو با تمام سرعت دیگه چیزی نمونده

.

 

[ یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ ] [ ٧:٥٤ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

معین رضا اسم برادر مشکاته(شاگرد جدیدم)

مشکات 7 سالشه

برادرش فکر کنم 3 ساله باشه شایدم کمتر

خلاصه برادرشو خیلی دوست دارم

این نی نی یه عادت باحالی داره

مدام بهت سلام می کنه

از در که وارد می شم که طبیعیه

ولی تازه داستان شروع می شه.... وقتی وارد اتاق می شم بعد برای کاری از اتاق میام بیرون یه دور سلام می کنه

خودش میاد توی اتاق سلام می کنه

من توی هال نشسته باشم برم آشپزخونه و بیاد سلام می کنه

خلاصه در طول یه کلاس دو ساعته 4 یا 5 بار سلام می شنوم ازش

اینقدر هم شیرین سلام می کنه و حرف می زنه که آدم دوست نداره نی نی از اتاق بره بیرون

ولی خب نمی شه دیگه کلاس رو به هم می ریزه

 

 

[ شنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

رفتم پمپ بنزین ... وارد شدم برم سمت یکی از ردیف ها

یه آقایی با ماشینش جوری ایستاده که سه لاین رو بسته و نمی شه وارد هیچ کدوم شد

نور بالا می زنم توی آینه منو نگاه می کنه

با دست اشاره می کنم که برو جلو بزار بریم تو لاین

یه کم با تعجب نگاهم می کنه و سرشو می اندازه پایین

یه کم صبر می کنم دوباره می بینم داره منو تو آینه نگاه می کنه

باز اشاره می کنم ( این بار با عصبانیتعصبانی) که آقا راهو باز کن

زل زده منو تو آینه نگاه می کنه...به چی فکر می کنی؟ لابد فکر کردی دارم قربون صدقه ات می رم

خلاصه بی خیال شدم..اون که نمی فهمه

تا اینکه بوق ماشین های پشت سر هم در اومد و اضافه شدن به من

تازه طرف فهمیده من چی می گم...لطف فرمودن یه کم نشریف بردن جلو راه باز شد هر کدوم وارد یه لاین شدیم

اه

.

 

 

[ شنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

امروز هوا چش شده بود؟

صبح همچین آفتابی بود که حس یه روز خوب بهاری رو می داد بهم...از اون روزای خوب که باد هم میاد با یه آفتاب دلپذیر

یه کم پنجره اتاق رو باز کردم

چون از امروز هم برای خودم برنامه ورزش گذاشته بودم که بتونم آثار اون همه شکلات رو پاک کنم

با هوای خوب امروز ورزش کردم و با یه حال خوب رفتم یه دوش گرفتم اومدم توی اتاق

دیدم اااااا؟

یعنی چی؟

بــــــــــــــــــــــــــــرف؟ تعجباونم از نوع شدید؟

آفتاب کو؟

خلاصه حالم گرفته شد از این هوای همچنان زمستونیخنثی

بعدم که کلا هوا قاطی کرد

آفتاب گرم شد همراه برف و باد شدید

تکلیف لباس پوشیدنم معلوم نبود....آستین کوتاه پوشیدم با کاپشنخنده

.

آخه یکی نیست بگه : هوا جان عزیزم فکر نمی کنی بسه؟ بهنر نیست تمومش کنی؟

دیگه بهار می خوام

[ شنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

یاد یکی از داستان های "شل سیلور استاین " افتادم

یه مثلث  می خواد بگرده دنبال تیکه دیگه اش و اینو نمی فهمید که چون مثلثه نمی تونه درست با بقیه کنار بیاد

اینقدر حرکت می کنه و با دیگران روبرو می شه که کم کم  زاویه هاش ساییده می شه و به سمت دایره شدن میل می کنه

تا اینکه دایره می شه و خیلی ریلکس می تونه حرکت کنه و در کنار دیگران حرکت کنه

.

حس همون مثلث رو دارم

اینکه چقدر چند سال پیش سفت بودم..سخت بودم..زاویه داشتم

چقدر در طی سالها ساییده شدم .. زاویه هام ملایم شده... دارم به سمت دایره شدن میل می کنم

دارم دایره می شم

آرومتر شدم...ریلکس تر حرکت می کنم..راحت تر کنار دیگران حرکت می کنم

.

هنوز مقداری تا دایره کامل شدن موندن

 

[ جمعه ۱۳٩٠/۱٢/۱٢ ] [ ۸:٠٤ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

خواب عجیبی دیدم

توی یه تونل تاریکی بودم که تهش به نور بسیار روشن و سفیدی می رسید

یه آقایی مثل فرشته ها بود دست منو گرفته بود و با هم داشتیم به ته تونل می رسیدیم که بیدار شدم

شرایط جسمی بدی داشتم فشارم شدید پایین بود و تا حدی سرد شده بودم

شدید حال تهوع داشتم

مدتی طول کشید تا تونستم شرایط بدنیمو ثابت کنم و دوباره بخوابم

نمی دونم اون تونل کجا بود و من داشتم کجا می رفتم؟

هر جایی بود  که بسیار خوشایند بود چون من حس پرواز داشتم حس رسیدن به آزادی

خیلی سبک بودم و خوشحال

خیلی خوشایند بود....دوباره اونجا بودن رو دوست دارم

 

[ جمعه ۱۳٩٠/۱٢/۱٢ ] [ ٧:٥٥ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

فیلم " The Artist"

دیشب فیلم آرتیست رو دیدم

بهترین فیلم برای آدمایی مثل من که شدید از فیلمهای صامت و موزیکال خوشم میاد

چه حس خوبیه که لازم نیست حرفاشونو گوش بدیم فقط لذت می ده که تمام میمیک صورتشونو درک کنیم

چه لذتی می بردم وقتی فیلمای چارلی چاپلین رو می دیدم

خلاصه که بعد از مدتها این فیلم شدید بهم چسبید

5 تا اسکار واقعا حقش بود

مخصوصا اسکار بهترین هنرپیشه مرد.

.

لـــــــــــــــــــذت بـــــــــــــــــــــــــردیم

[ جمعه ۱۳٩٠/۱٢/۱٢ ] [ ٧:٤۱ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

خب غذای امروز هم پخته شد

خورش خوشمزه ای از آب در اومد....مامان نمره 10 داد

خواهرم 10 داد بهم پدر 7 داد اونم فقط به خاطر اینکه کنار  غذام سالاد و اینجور چیزا نزاشته بودم

خب خوبه...راضی کننده است

تا حالا بادمجون سرخ نکرده بودم که کردم

وای

آیدا به حق کارای نکرده

.

.

از امروز سعی کردم از حجم شکلات خوردنم کم کنم

دارم با دوستم صحبت می کنم مثل معتادا بهش می گم من تنم درد می کنه بزار شکلات بخورم

بیچاره دوستم دلش می سوزه می گه بخور ولی خب در کنارش رعایت کن چیزهایی رو بخور که چربی سوزه

برای خودم برنامه سنگین ورزشی در نظر گرفتم که بتونم تا نیمه اردی بهشت که آزمایش بعدیه همه چیز رو به راه باشه

شـــــــــــکلاتــــــــــــــــ می خواااااااام

.

.

فعلا دو روزه که رنگ موهام مشکیه...ایده جدیدی به سرم نزده

امیدوارم ایده بعدی رنگ سبز نباشه

.

.

 

 

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ ] [ ٥:٥۱ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

از آیدای مو مشکی به وبلاگ

از آیدای مو مشکی به وبلاگ

 

خبر خوبی که ستاره عزیز داد شدید دلمان را خوش کرد...خبر داده بهار داره میاد و عید نزدیکه

چه حس خوبیه عید

بوی خوب بهار...انگار آدمو مست می کنه

مخصوصا وقتی برای خرید ماهی قرمز می رم بیرون

خوشبختانه طوفان حوادث هم همین طرف سال اومد و مسلما از بعد از عید سالی بس خوش و نیکو خواهیم داشت

و بس آرام

.

چه بزرگ می شم سال دیگه

اونوقت باید یک انشا بنویسم " اکنون که یک سال بزرگتر شده ام و به سال بالاتر می روم..."

.

حالا باید آرزو هامو دسته بندی کنم تا سر سال تحویل چیزی از قلم نیفته

.

و بهترین اتفاق  اینکه سال تحویل صبح زوده و من سال تحویل های اول صبح مثل امسال رو خیلی دوست دارم

پر از انرژی مثبته

یه برنامه منسجم بچینم که بعد از سال تحویل چیکار کنیم که خوش بگذره و روز خوبی رو شروع کنیم

چون امسال دیگه مامان بزرگ هم ندارم که برم دیدنش

فقط خونه یکدونه عمه می ریم روز اول

.

برای بقیه روزها هم نقشه ی نقاشی روی دیوار دارم... دیوار اتاق داره رنگ جدید می خوره و آماده می شه تا من و خواهرم نقاشی دلخواهمونو سر فرصت روش بکشیم

.

خیلی خبر خوبی بود ...."" عید داره میاد"""

 

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ ] [ ٥:۳٢ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

فردا قراره خورش ریحان درست کنم

امروز مامان سبزی هاشو خریده بود تا من فردا سرخ کنم

بادمجونم داره..اونم باید سرخ کنم

اااااااااااااااااه ... از این زنهای خونه می شم فردا که بوی سرخ کردنی می دنسبز

ولی شاید این تمرینا باعث بشه من از این بخش زندگی هم خوشم بیاد

.

گاهی که توی خونه انرژی منفی زیاد می شه من کاملا سنگینی فضا رو حس می کنم

دیروز به مامان گفتم بازم خونه منفی شده.. اینجور مواقع هم سرکه بهترین راهه

انرژیهای بد رو بگیره بعد بریزیمش دور

امروز یه کم حال خونه خوب بود

.

جواب آزمایشام نشون می ده توی خوردن شکلات و شیرینی خیـــــــــــــــــــــلی زیاده روی کردم حتما امروز دکترم بهم تذکر می ده و مجبورم یه کم از حجم خوردنم کم کنم

.

 

 

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ ] [ ۳:۱۳ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

بعد از سالها که موهام انواع رنگها رو داشت

از هویجی تا زیتونی و قهوه ای و بلوطی

همش رو هم در زمان خودش دوست داشتم...حالا یهو هوس کردم مشکی کنم

رنگ مو مشکی پر کلاغی که توش سورمه ای داره

نتونستم صبر کنم تا عید..همین امروز رنگ کردم

یه تغییر اساسی

چقدر شستنش سخت بود...سه بار شستمش بازم آب سورمه ای ازش می ریزه

ولی خودم بد جوری خوشم اومد

هی توی آینه خودمو نگا می کنم بیشتر خوشم میاد

کلا از تغییر خوشم میاد

موهام فرفریه ... فکر می کردم این رنگ به موی صاف بیشتر میاد ولی الان که موهام خیلی خوب شدن

کلی روزم ساخته شد با این کار

 

تفاله1: چقدر جلوی آینه برای خودم شکلک ِ ماهی در آوردم

 

تفاله2: به محضی که از حموم اومدم بیرون : مــــــــــــــــــــــــامــــــــــــــــــــان بدو بیا  ببین موهام  چه خوب شده

 

تفاله3: مامان می دونه من بدجوری تنوع طلبم... می گه: ببینیم چه مدت این رنگ رو روی سرت نگه می داری

 

تفاله4: خسته شدم..چقدر سخته عملیات مو رنگ کردن..آخه خودم تنهایی این کارو می کنم

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ ] [ ٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

بیشتر از دو ماهه که هیچ خبر خوبی نشنیدم

خبر خوب پیشکشم

حداقل خبر متوسط می شنیدم هم بد نبود

توی این مدت یا خبر مریضی...یا جدایی... یا دعوا....یا مرگ

سهم امروزم رو هم دریافت کردم

خبر فوت

یعنی تموم میشه؟

یا بازم باید بشنوم؟

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٩ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

یه وقتایی هست مثل الان

روی تخت مامانم اینا ولو شدم

هدفون توی گوشم و دارم سریال friends می بینم

همزمان دارم اخبار جالب رو هم می خونم و به بعضیاش می خندم و به بعضیاش فحش می دم

شدید خوابم میاد ولی حوصله ندارم خودمو جمع و جور کنم برم توی تخت خودم

می دونم که تا چند دقیقه دیگه که پدر گرامی با یه اخمی اومد و قلمرواش رو خواست باید سرمو بندازم پایین و بساطمو جمع کنم و برم لا لا

اخه حیف این جای گرم و نرم نیست که از دستش بدم؟

خب نمی خوام بلند شم از اینجا... وا

چه گیری کردیما

[ دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۸ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

امروز با آرام توی اتاق نقاشی بودیم که دیدم یهو بلند شد رفت توی اتاق خودش و گفت الان میاد

بعد عزیز جونو صدا کرد توی اتاقش و شنیدم بهش می گه عزیز جون می شه اینو ببری برای آیدا؟

عزیز جون می گه آخه خیلی سنگینه پاره می شه ها

آرام می گه نه چیزیش نمی شه ببرش برای آیدا

دیدم عزیز جون داره میاد سمت اتاقی که من بودم و از این جاهای مخصوص لباس که توی اتاق بچه ها می زارن که رنگیه و درش عروسکیه رو داره میاره

به نظر میومد خیلی هم سنگینه و توش پره

خلاصه آورد گذاشت توی اتاق

منم شدید علامت سوال شده بودم که یعنی توی این چیه که آرام اصرار داشت ببرش برای آیدا

که یهو درش باز شد و آرام از توش پرید بیرون

اصلا نمی تونستم جلوی خنده امو بگیرم

.

وای خدای من آخه چیکار کنم با این شیرینی آرام؟

[ دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۸ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

همسایه اونور خیابون یه گربه  سفید داره از اون پشمالوهاش

مثل گربه ای که توی کارتون گربه های اشرافی بود

بعد این موجود لوس و خوش شانس زیاد اجازه نداره بیاد بیرون مبادا بدن و موهای سفیدش کثیف شه

صاحبش برای ایشون یه صندلی پشت شیشه گذاشته که اگر ایشون هوس فرمودن بیان بشینن و بیرون رو نظاره کنن

روزی چند ساعت این خوشگله میاد می شینه روی صندلیش و با دقت بیرون رو نگاه می کنه

توی گربه ها هم خوش شانس و بد شانس وجود داره

 

[ دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۸ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

یه دوست زنگ می زنه صداش گرفته و بی حوصله

ازش می پرسم چیزی شده؟

می گه نه ولی اینقدر مشکل دارم و همه چیز خسته ام کرده که فقط به این فکر کردم  کی می تونه حال منو خوب کنه و فقط یاد تو افتادم

پیش خودم گفتم فقط آیدا می تونه حال منو خوب کنه

آیدا وقت داری یه کمی با من صحبت کنی تا من یه کم حالم خوب شه؟

با هم حدود 20 دقیقه صحبت کردیم

و بعد اون خداحافظی کرد

ولی کلی ازم تشکر کرد که آیدا ازت ممنونم که بودی..چقدر تو خوبی...مرسی که برام وقت گذاشتی و این همه حالمو خوب کردی...مرسی که بودی

.

نمی دونم بعد از این تلفن چه حسی داشتم

حالم خوب بود

احساس کردم که خوبه که آدم دوستی داشته باشه که کاملا بی طرف باشه نه در جریان زندگی گذشته باشه نه الان روش نظری داشته باشه نه در مورد آینده غرض داشته باشه

بنابراین می شه راحت ازش خواست که حالمونو عوض کنه...بی غرض

.

من از این دوستا ندارم...ندارم...ندارم

[ یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٧ ] [ ٥:٤٤ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

نمی دونم چرا تذکرا یادم می ره

تا حالا بارها و بارها تذکر داده که وقتی من حرف جدی می زنم  وسطش یهو شوخی نکن

یادم رفت

امروز برای بار هزارم وقتی داشت راجع  به بعضی مسائل جدی صحبت می کرد بازم یادم رفت و یهو شروع کردم به شوخی در مورد همون موضوع

دست خودم نیست وقتی شیطونیم گل می کنه باید خالیش کنم

بازم تذکر......باشه بابا تمومش کردم..دیگه شوخی ای در کار نیست

مثل اینکه کار احمقانه ایه..آیدا چته؟ خری؟ برای چی یادت می ره  دنیا شوخی نیست جدیه...

آیدا ی خنگ دنیا رو به مسخره گرفتی؟ احمق... بسه تمومش کن این مسخره بازی و شوخیا رو.... تا حالا هر چی بچه بازی در آوردی بسه...نمی خوای بزرگ شی؟

.

تفاله1: بزرگ شدن هم عالمی داره که آیدا از پسش بر نمیاد

 

تفاله2: دلم برای آیدای شوخ و شنگ تنگ شد

 

تفاله3: همیشه باید تغییر کرد..تغییرایی که زیادم دلچسب نیست

 

[ یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٧ ] [ ٥:٢٢ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

دارم توی خیابون میام دیدم دو تا دختر به من اشاره می کنن که انگار ازم کمکی می خوان

فکر کردم دنبال آدرس می گردن

رفتم سمتشون که شاید بتونم کمکشون کنم

دیدم یکیشون به کارت تلفن گرفته سمت من می گه: ببخشید خانوم می شه برای من یه تماس با یه شخصی بگیرین؟

یک لحظه کلی تصویر و فکر اومد توی سرم

اگه شخص اون طرف خط بی ادب باشه و توهین کنه چی؟

اگه این کار کل انرژی مثبت امروز منو از بین ببره چی؟

احساس کردم انرژی خوبی از اون محیط نمی گیرم

تنها چیزی که بهش گفتم این بود که o ow نه

 

 

[ یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٧ ] [ ٥:۱٥ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

محمد صادق 5 ساله غیرتی می شود

امروز سر کلاس صادق بودم موبایلم زنگ خورد جواب دادم اون طرف خط یه آقایی بود که اشتباه گرفته بود .. خلاصه گفتم اشتباه گرفتی و قطع کردم

صادق می پرسه کی بود؟

می گم اشتباه گرفته بود

می گه خب گوشی رو می دادی به من..خودم می گفتم اشتباه گرفته...... خاله آیدا  خودم باید می گفتم اشتباه گرفته..... مگه خودش خواهر و مادر نداره؟

.

من ومامانش از خنده مردیم... مامانش می گه روی شما غیرتی شده

.

واقعا باهاش حال کردم

آخه فسقلی من که این همه غیرتی هستی تو

.

امروز صادق حسابی بیش فعال بود

[ یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٧ ] [ ٤:٥٥ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

یه دوستی داشتم همیشه می گفت

" کاری رو که می شه فردا انجام داد چرا امروز؟ "

اوائل بهش می خندیدم

بعد کم کم دیدم مثل اینکه می شه... بدم نیست

دیگه شروع کردم به امتحان کردنش

دیدم نــــــــــــــــــــــــــــــــه می شه بله بله..چه حالی ام می ده

.

حالا شد حکایت همین نمایشگاه

اینقدر انجام نقاشی رو پشت گوش انداختم که دیروز اس ام اس اومد برام که این برگزاریش افتاد برای بعد از عید

عــــــــــــــــــــــالی

پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس

کاری رو که می شه فردا انجام داد چرا امروز؟

[ یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٧ ] [ ٤:۳۱ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

The World doesn't Wait

 

یه کمی ترسناکه

دنیا صبر نمی کنه...پس ما چقدر باید زرنگ باشیم که بتونیم نهایت استفاده از هر لحظه رو بکنیم

دنیا نمی ایسته

 

[ شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٦ ] [ ٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

امروز جلسه اول کلاسمو با مشکات خواهم داشت

امیدوارم سر وقت برسم چون بار اول که برای آشنایی رفتم 45 دقیقه تاخیر داشتم

حالا یه دوست 7 ساله هم به دوستای دیگه ی من اضافه می شه

.

بچه ها واقعا منو از تنهایی درمیارن

اگه یه روزی  خودم بچه داشته باشم چقدر وقت براش بزارم

چه نقشه هایی دارم براش

کلی کتاب براش درنظر گرفتم که بخونم حتی همون زمان که توی شکم خودمه

چقدر موسیقیهای مختلف بزارم گوش کنه

دوست دارم با صدای تک تک سازها آشنا بشه

توی خونه با دو زبان باهاش صحبت می کنم که از بچگی توی ذهنش بشینه

و با زبان سوم مثلا اسپانیایی براش شعر می خونم

اووووف چقدر ببرمش محل بازی بچه ها که با بچه های دیگه آشنا بشه و اجتماعی بار بیاد

اونوقت دوستاشو دعوت می کنم بیان با هم بازی کنن

دوست دارم با اسباب بازیهایی که فکرشو مشغول می کنه و پرورشش می ده بیشتر بازی کنه تا با کامپیوتر

تئاتر کودکان می برمش...خودمم تو خونه براش تئاتر عروسکی اجرا می کنم

وقتی آشپزی می کنم می شونمش روی کابینت کلی باهام حرف بزنه و هر سوالی داره بپرسه

وووووای چقدر نقشه دارم برات فسقلی خودم

وقتی می خوره زمین نمی دوم بلندش کنم خودش باید بلند شه بیاد پیش من

ووووووف حموم کردنش چه کیفی بده..براش وان مخصوص می خرم شایدم از این بادی ها دمای حموم رو هم تنظیم می کنم می زارم آب بازی کنه حسابی..هر اسباب بازیشم که دوست داشت ببره تو حموم..اینطوری نی نی دیگه از آب و حموم نمی ترسه

براش بیسکویت و شیرینی مخصوص کودکان با شکلای عروسکی درست می کنم

.

ای بابا بسه آیدا...

بسه بسه

 

[ شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٦ ] [ ۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

یک هفته دیگه یه نمایشگاه نقاشی خیریه داریم که منم به عنوان یکی از اعضای اون قراره باشم

قرار بود 6 تا کار بهشون بدم

4 تا کار آماده از نمایشگاه نقاشی خودم داشتم قرار بود 2 تا هم بکشم که اینقدر این مدت همه کارام قاطی شد و بخاطر مراسم مامان بزرگ خونه خودمون نبودم نشد بکشم

حالا چه کنیم؟

امروز دیگه دیدم اگر نرسم بکشم به جای اون دو تا کار دیگه باید تابلوی پاییزمو که سه تیکه هست بدم

عیب نداره دیگه

بعضی وقتها واقعا همه چیز با هم قاطی می شه

[ شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٦ ] [ ۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

 

 

دلتنـــــــــــــــــــــگی

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٤ ] [ ۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

آیدا هنوز همون آیداس

نیازی نمی بینه توضیح بده...هر کس در حد فهم خودش هر برداشتی دوست داره بکنه

کمتر حرف می زنه

بیشتر گوش می ده

جز اینکه بگه برات انرژی مثبت می فرستم هیچ دخالتی توی زندگی دیگران نمی کنه و نظر نمی ده

هنوزم عادت داره برای حس آرامش خودش کل صورت مسئله رو پاک می کنه

منطقش بیشتر از احساسش کار می کنه..ولی فقط وقتی احساساتی می شه که منطق بهش دستور بده

.

آیدا هنوزم زیاد درونشو عریان نکرده و نمی کنه...شاید هیچ وقت نکنه

.

یکی دو سال پیش آقای حاجی(یکی از آقایان مشغول در نگارخانه) اومد توی کلاس ما و ما هم در حال نقاشی.. یکی از دوستان مسلسل وار در حال صحبت کردن و اظهار وجود بود و در حال روشن کردن کل زیر و بم زندگیش

آقای حاجی شروع کرد به تعریف که فلانی چه خوب بلده خودش رو بشناسه ولی آیدا انگار زیاد حرفی برای گفتن نداره

نتونستم سکوت کنم و گفتم: من جایی که کسی نفهمه چی می گم حرف نمی زنم

اون کسی که زیاد حرف می زنه چیزی رو می خواد پنهان کنه

.

از اون موقع آقای حاجی جور دیگه ای با من رفتار می کنه

.

سوار تاکسی بودم تاکسیران تحت یه شرایط پیش آمده به من گفت از آدمهایی که زیاد حرف می زنن و زیاد می خندن باید ترسید چون حتما چیزی در چنته دارن که می خوان پشت اون خنده ها پنهان کنن

.

نمی دونم چرا الان یاد این چیزا افتادم

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٤ ] [ ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

نصفی از آیدا می گفت ولش کن نمی خواد امروز آشپزی یاد بگیری حالا باشه برای هفته بعد

نصفیش می گفت بزار برم آشپزخونه..حداقل اینطوری حواسم پرت کار می شه

.

خلاصه آیدا امروز هم آشپزی کرد

خورش به

هنوز آماده نشده که بخورم ببینم چه دسته گلی به آب دادم ولی طبق تجربه های نصفه نیمه سابق دستم برای آشپزی همیشه خوبه و غذاها همیشه دلچسب از آب در میان

.

سر آشپز: انگشت کوچک را در حین پوست کندنِ "به " به باد دادیم

 

آشپز: آیدا از آشپزی لذت نمی برد

 

دستیار آشپز: در حین آشپزی غرغر را به میزان لازم اضافه می کنیم و هی به ساعت چشم دوخته و فکر می کنیم کارهای مفیدتر از آشپزی هم هست

 

 

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٤ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

با اولین قلپ که می ره پایین

رد داغی رو می زاره توی تمام دهن و مری و معده

می رسه به معده

حس می شه حرکتش توی تمام رگها ...اول دستها و بعد شکم و بعد پاها

آخیش چه حس خوبیه

کم کم می رسه به مغز و می بینی هر کاری می کنی نمی شه به موضوع خاصی فکر کنی

بعد قلپ بعدی

کمی سرگیجه

بعد قلپ بعدی

حالا دلت می خواد اینقدر بخوری تا اصلا مغز نتونه نفس بکشه

دوست داری فقط آروم باشی..نه تنشی..نه حرفی..

چقدر این سرگیجه هه دوست داشتنیه

ترجیح می دی نخوابی تا بتونی به ریش مغزت بخندی که هر چی دست و پا می زنه نمی تونه فکر کنه

می خوری..می خوری

حالا وقتشه که بشینی یه گوشه و به تمام اون چیزایی که تا الان گفته بودی برین گم شین فکر کنی و یه حال اساسی به چشمات بدی

اینقدر گریه کنی تا جونت بالا بیاد

بی حال که شدی و چشمات اونقدر ورم کرد که نتونستی جایی رو ببینی

بری گم شی بخوابی

.

 

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٤ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

نمی دونم این چه رازیه که شب تا میای بخوابی هزار تا فکر و خیال میاد توی سر آدم

یه سری ایده جدید میاد توی سر آدم و از یه سری کارا پشیمون می شی

تصمیم کبری می گیری

مرور می کنی

و خلاصه شب اینقدر خسته می شی تا خوابت ببره

صبح می شه

می بینی چقدر دیشب مته به خشخاش گذاشته بودی

می شه یه کم هم راحت تر برخورد کرد

.

تفاله: توی فیس بوک  آقایی که سنش کم نیست اومده کامنت گذاشته که آیدا خانم شما برای اینکه به اینجور چیزها فکر کنین هنوز خیلی جوونین و کم سن

می خواستم بگم آقای محترم شما کجای کارین که آیدا یک لحظه این ذهنش آرومش نمی زاره

 

تفاله: می خوام برم دکتر بدم ذهنمو جراحی کنن در  بیارن

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٤ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

از دمدمی مزاج بودن آدمها خنده ام می گیره

یهو اینقدر صمیمی می شه که آدم تعجب می کنه

بعد یهو دیگه حتی حالتم نمی پرسه

پیگیری می کنی می بینی یه جای جالب تر پیدا کرده و یه آدم جالب تر

من که تو اینجور موارد اینقدر سطحی برخورد می کنم که نمونه یه آدم سرد می شم

.

به هر حال برام خنده دارن اینطور آدما

و چه بی ارزش

.

 

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢ ] [ ۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

این جمله رو یکی از دوستام برام pm گذاشته بود

خیلی خوشم اومد

 

"باید از بهترین دوست ترسید! جز او هیچ کس روح تو را آن قدر عریان ندیده است که جای دقیق زخمها را بداند! "

 

تفاله: شاید برای همینه که من هیچ وقت دوست خیلی صمیمی نداشتم...هیچ وقت دوست نداشتم کسی بدونه اصلا زخمی دارم یا نه؟

 

تفاله: به نظر من هیچ کس نمی تونه برای زخما کاری بکنه..جز نمک پاشیدن

 

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢ ] [ ۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

تفاله1: از بس همه مشکی پوشیدن و می پوشن .. وقتی لباس مشکی می پوشم هیچ کس براش عجیب نیست  که بپرسه

 

تفاله2: به دوره ای بودن هر چیز و بودن نبودنِ آدمها عادت کردم

 

تفاله3: 6 سال با شوهرش دوست بودن.. یک سال بود که عقد کرده بودن..در عرض دو ساعت همه چیز توی دادگاه خانواده تموم شد..

امروز شناسنامه شو گرفت با یه تاریخ طلاق

خیلی تلخه

 

تفاله4: اینقدر تو سری خور شدیم که وقتی کسی وظیفه ی واقعی و درستشو انجام می ده احساس می کنیم بهمون لطف کرده

 

تفاله5: پدر می گه داشته میومده خونه.. یه دختری اومده بهش گفته که اون آقایی که اونور خیابونه مزاحمش شده..پدر کمک کرده تا اون مزاحم از سر دختر باز شه

مزاحمت هم شده یه اتفاق روزمره

 

تفاله6: عزیز جون ( مامان بزرگ آرام ) می گه دعا می تونه تقدیر رو عوض کنه.. می گم برام دعا کنین پس.. می گه تو دختر خیلی خوبی هستی... حتی وقتی این همه آدم بد دور و برت هست بازم تو خوبی..مطمئن باش بهترین اتفاق برات می افته..

عزیز جون مرسی چقدر آرومم کردی

 

تفاله7: دلم می خواد چند ساعت سکوت کنم!!!!

[ دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱ ] [ ۳:٢٠ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

امروز آرام از اون روزای لجبازیش بود

اصلا به حرف گوش نمی داد

انرژی زیادی رو از دست دادم که بتونم خودم رو آروم نگه دارم تا بتونم مجبورش کنم کار انجام بده

.

بهش می گم چرا این همه بی حوصله و بد اخلاقی؟

می گه مامان بابام دیر می خوابن منم مجبورم بیدار بمونم

گفتم خب برو توی اتاقت در رو ببند و بخواب

می گه نمی شه تا دیر وقت فیلم می بینن صداش میاد توی اتاق من حتی در رو که می بندم بازم صداش میاد

.

پاشو کرده بود توی یه کفش که می خوام قو بکشم ولی نارنجی

گفتم نمی شه که آخه قوی نارنجی نداریم

خلاصه 5 دقیقه خطابه ایراد کردم براش تا قبول کنه که قو رو سفید بکشه

آخرم دید اینطوری نمی شه گفت امروز حوصله رنگ روغن ندارم..بریم سر مداد رنگی

.

خلاصه ATP ( واحد انرژی در بدن) های زیادی رو امروز سوزوندم

ولی همچنان اعتراف می کنم که لذتبخشه

[ دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱ ] [ ۳:٠٤ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]

یادم نبود که همیشه همه ی  کارهامو برای دل خودم انجام دادم...برای همین هم تا اینجا از کارهایی که کردم راضی هستم

.

من برای زاده شدن هر روز آماده ام

.

برام مهم نیست چی می گذره فقط دوست دارم خودم راضی باشم

.

باز دوباره خسته ام

خیلی خسته

[ دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱ ] [ ٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

عکس وبلاگم..اثر نقاشی از هنرمند Rafal Olbinsky هست که از اپرای آیدا کشیده..اپرایی که سال 1871 در ایتالیا اجرا شد... آیدا یک شاهزاده ی اتیوپیایی بود که به اسارت آورده می شه به مصر و فرمانده نظامی مصر به عشق آیدا گرفتار می شه...و بین میهن و عشق به آیدا دو دل می مونه... اسم این نقاشی AIDA- VERDI هست...Verdi اسم صاحب اپراست
صفحات دیگر
امکانات وب