حاشیه های دور ریختنی
 
قالب وبلاگ

 

 

دلتنـــــــــــــــــــــگی

[ پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ] [ نظرات () ]

آیدا هنوز همون آیداس

نیازی نمی بینه توضیح بده...هر کس در حد فهم خودش هر برداشتی دوست داره بکنه

کمتر حرف می زنه

بیشتر گوش می ده

جز اینکه بگه برات انرژی مثبت می فرستم هیچ دخالتی توی زندگی دیگران نمی کنه و نظر نمی ده

هنوزم عادت داره برای حس آرامش خودش کل صورت مسئله رو پاک می کنه

منطقش بیشتر از احساسش کار می کنه..ولی فقط وقتی احساساتی می شه که منطق بهش دستور بده

.

آیدا هنوزم زیاد درونشو عریان نکرده و نمی کنه...شاید هیچ وقت نکنه

.

یکی دو سال پیش آقای حاجی(یکی از آقایان مشغول در نگارخانه) اومد توی کلاس ما و ما هم در حال نقاشی.. یکی از دوستان مسلسل وار در حال صحبت کردن و اظهار وجود بود و در حال روشن کردن کل زیر و بم زندگیش

آقای حاجی شروع کرد به تعریف که فلانی چه خوب بلده خودش رو بشناسه ولی آیدا انگار زیاد حرفی برای گفتن نداره

نتونستم سکوت کنم و گفتم: من جایی که کسی نفهمه چی می گم حرف نمی زنم

اون کسی که زیاد حرف می زنه چیزی رو می خواد پنهان کنه

.

از اون موقع آقای حاجی جور دیگه ای با من رفتار می کنه

.

سوار تاکسی بودم تاکسیران تحت یه شرایط پیش آمده به من گفت از آدمهایی که زیاد حرف می زنن و زیاد می خندن باید ترسید چون حتما چیزی در چنته دارن که می خوان پشت اون خنده ها پنهان کنن

.

نمی دونم چرا الان یاد این چیزا افتادم

[ پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ] [ نظرات () ]

نصفی از آیدا می گفت ولش کن نمی خواد امروز آشپزی یاد بگیری حالا باشه برای هفته بعد

نصفیش می گفت بزار برم آشپزخونه..حداقل اینطوری حواسم پرت کار می شه

.

خلاصه آیدا امروز هم آشپزی کرد

خورش به

هنوز آماده نشده که بخورم ببینم چه دسته گلی به آب دادم ولی طبق تجربه های نصفه نیمه سابق دستم برای آشپزی همیشه خوبه و غذاها همیشه دلچسب از آب در میان

.

سر آشپز: انگشت کوچک را در حین پوست کندنِ "به " به باد دادیم

 

آشپز: آیدا از آشپزی لذت نمی برد

 

دستیار آشپز: در حین آشپزی غرغر را به میزان لازم اضافه می کنیم و هی به ساعت چشم دوخته و فکر می کنیم کارهای مفیدتر از آشپزی هم هست

 

 

[ پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ] [ نظرات () ]

با اولین قلپ که می ره پایین

رد داغی رو می زاره توی تمام دهن و مری و معده

می رسه به معده

حس می شه حرکتش توی تمام رگها ...اول دستها و بعد شکم و بعد پاها

آخیش چه حس خوبیه

کم کم می رسه به مغز و می بینی هر کاری می کنی نمی شه به موضوع خاصی فکر کنی

بعد قلپ بعدی

کمی سرگیجه

بعد قلپ بعدی

حالا دلت می خواد اینقدر بخوری تا اصلا مغز نتونه نفس بکشه

دوست داری فقط آروم باشی..نه تنشی..نه حرفی..

چقدر این سرگیجه هه دوست داشتنیه

ترجیح می دی نخوابی تا بتونی به ریش مغزت بخندی که هر چی دست و پا می زنه نمی تونه فکر کنه

می خوری..می خوری

حالا وقتشه که بشینی یه گوشه و به تمام اون چیزایی که تا الان گفته بودی برین گم شین فکر کنی و یه حال اساسی به چشمات بدی

اینقدر گریه کنی تا جونت بالا بیاد

بی حال که شدی و چشمات اونقدر ورم کرد که نتونستی جایی رو ببینی

بری گم شی بخوابی

.

 

[ پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ] [ نظرات () ]

نمی دونم این چه رازیه که شب تا میای بخوابی هزار تا فکر و خیال میاد توی سر آدم

یه سری ایده جدید میاد توی سر آدم و از یه سری کارا پشیمون می شی

تصمیم کبری می گیری

مرور می کنی

و خلاصه شب اینقدر خسته می شی تا خوابت ببره

صبح می شه

می بینی چقدر دیشب مته به خشخاش گذاشته بودی

می شه یه کم هم راحت تر برخورد کرد

.

تفاله: توی فیس بوک  آقایی که سنش کم نیست اومده کامنت گذاشته که آیدا خانم شما برای اینکه به اینجور چیزها فکر کنین هنوز خیلی جوونین و کم سن

می خواستم بگم آقای محترم شما کجای کارین که آیدا یک لحظه این ذهنش آرومش نمی زاره

 

تفاله: می خوام برم دکتر بدم ذهنمو جراحی کنن در  بیارن

[ پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ] [ نظرات () ]

از دمدمی مزاج بودن آدمها خنده ام می گیره

یهو اینقدر صمیمی می شه که آدم تعجب می کنه

بعد یهو دیگه حتی حالتم نمی پرسه

پیگیری می کنی می بینی یه جای جالب تر پیدا کرده و یه آدم جالب تر

من که تو اینجور موارد اینقدر سطحی برخورد می کنم که نمونه یه آدم سرد می شم

.

به هر حال برام خنده دارن اینطور آدما

و چه بی ارزش

.

 

[ سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ] [ نظرات () ]

این جمله رو یکی از دوستام برام pm گذاشته بود

خیلی خوشم اومد

 

"باید از بهترین دوست ترسید! جز او هیچ کس روح تو را آن قدر عریان ندیده است که جای دقیق زخمها را بداند! "

 

تفاله: شاید برای همینه که من هیچ وقت دوست خیلی صمیمی نداشتم...هیچ وقت دوست نداشتم کسی بدونه اصلا زخمی دارم یا نه؟

 

تفاله: به نظر من هیچ کس نمی تونه برای زخما کاری بکنه..جز نمک پاشیدن

 

[ سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ] [ نظرات () ]

تفاله1: از بس همه مشکی پوشیدن و می پوشن .. وقتی لباس مشکی می پوشم هیچ کس براش عجیب نیست  که بپرسه

 

تفاله2: به دوره ای بودن هر چیز و بودن نبودنِ آدمها عادت کردم

 

تفاله3: 6 سال با شوهرش دوست بودن.. یک سال بود که عقد کرده بودن..در عرض دو ساعت همه چیز توی دادگاه خانواده تموم شد..

امروز شناسنامه شو گرفت با یه تاریخ طلاق

خیلی تلخه

 

تفاله4: اینقدر تو سری خور شدیم که وقتی کسی وظیفه ی واقعی و درستشو انجام می ده احساس می کنیم بهمون لطف کرده

 

تفاله5: پدر می گه داشته میومده خونه.. یه دختری اومده بهش گفته که اون آقایی که اونور خیابونه مزاحمش شده..پدر کمک کرده تا اون مزاحم از سر دختر باز شه

مزاحمت هم شده یه اتفاق روزمره

 

تفاله6: عزیز جون ( مامان بزرگ آرام ) می گه دعا می تونه تقدیر رو عوض کنه.. می گم برام دعا کنین پس.. می گه تو دختر خیلی خوبی هستی... حتی وقتی این همه آدم بد دور و برت هست بازم تو خوبی..مطمئن باش بهترین اتفاق برات می افته..

عزیز جون مرسی چقدر آرومم کردی

 

تفاله7: دلم می خواد چند ساعت سکوت کنم!!!!

[ دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۳:٢٠ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ] [ نظرات () ]

امروز آرام از اون روزای لجبازیش بود

اصلا به حرف گوش نمی داد

انرژی زیادی رو از دست دادم که بتونم خودم رو آروم نگه دارم تا بتونم مجبورش کنم کار انجام بده

.

بهش می گم چرا این همه بی حوصله و بد اخلاقی؟

می گه مامان بابام دیر می خوابن منم مجبورم بیدار بمونم

گفتم خب برو توی اتاقت در رو ببند و بخواب

می گه نمی شه تا دیر وقت فیلم می بینن صداش میاد توی اتاق من حتی در رو که می بندم بازم صداش میاد

.

پاشو کرده بود توی یه کفش که می خوام قو بکشم ولی نارنجی

گفتم نمی شه که آخه قوی نارنجی نداریم

خلاصه 5 دقیقه خطابه ایراد کردم براش تا قبول کنه که قو رو سفید بکشه

آخرم دید اینطوری نمی شه گفت امروز حوصله رنگ روغن ندارم..بریم سر مداد رنگی

.

خلاصه ATP ( واحد انرژی در بدن) های زیادی رو امروز سوزوندم

ولی همچنان اعتراف می کنم که لذتبخشه

[ دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۳:٠٤ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ] [ نظرات () ]

یادم نبود که همیشه همه ی  کارهامو برای دل خودم انجام دادم...برای همین هم تا اینجا از کارهایی که کردم راضی هستم

.

من برای زاده شدن هر روز آماده ام

.

برام مهم نیست چی می گذره فقط دوست دارم خودم راضی باشم

.

باز دوباره خسته ام

خیلی خسته

[ دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ] [ نظرات () ]

ساعت 12:30 ظهر

تاکسی

مکالمه آقای راننده (حدود 26 ساله) با ناشناس اونور خط

راننده: سلام .خوبی؟ بهتر شدی؟

اونور خط: نه..حالم خوب نیست

راننده:میخوای برات وقتِ ..!!

اونوری: دیشب با اون خطت زنگ زده بودی؟

راننده:من؟ اون خط رو من دیروز گم کردم..برای همین رفتم یه خط با گوشی دوباره خریدم

اونوری:ولی ساعت 12 دیشب با من تماس گرفته بودی

راننده:من دیشب ساعت 11 خوابیدم چطوری 12 با  تو تماس گرفتم؟ من اون خطو گم کردم..دیروز از رودهن که اومدم ساعت 11 (راننده دستپاچه است) خوابیدم

....می پیچونه و قطع می کنه....

تماس راننده با یک ناشناس دیگه

راننده: ببین من دیشب ساعت چند خوابیدم؟

...

راننده:ok پس حواست باشه من 11 خوابیدم..اون خطمم گم کردم..تو زنگ زدی به من گوشیم خاموش بوده

.

رسیدم و پیاده شدم

دوست داشتم بدونم آخرش چی می شه

معلومه خب..ناشناس اول به هر حال پیچونده شد

.

تفاله: روزی یه دروغ اگر نشنویم استخون درد می گیریم..معتادیم انگار

[ یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ] [ نظرات () ]

ای بــــــــــــــــا بـــــــــــــا

بازم یه دنیا ترس و نگرانی

 

یه دنیا اگر و اما

 

یه دنیا اگه اینطوری بشه چی؟

 

یه دنیا ...

 

ای بابا هر بخشی از زندگی چقدر برای خودش فکر و خیال و درد سر داره

 

مثلا به خودم قول داده بودم آروم و بی خیال باشم پس این همه فکر از کجا اومدن؟

[ یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳۱ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ] [ نظرات () ]

موبایل ام هم خراب شد

از دیروز مدام بی دلیل صفه اش روشن می شه خاموش می شه

دایی گفت آنتن عوض می کنه اینطوری می شه ولی نه دلیلش این نبود

گفت باید reset شه

خونه مامان بزرگ اینا که نشد..خودشم سرش شلوغ بود

با پسر داییم گشتیم پیدا کردیم که چطوری reset کنیم گوشیمو

خلاصه دیدیم باید اطلاعات از روش تخلیه شه و اگر نه همه رو پاک می کنه

.

دلم ناراحت بود دیشب خیلی بد خوابیدم

.

صبح اول از همه قبل از صبحانه خوردن، اطلاعات گوشیمو تخلیه کردم و بعد reset اش کردم

.

تفاله: وقتی یه چیزی بره روی فکرم تا درستش نکنم و خیالم راحت نشه نمی تونم آروم باشم

اینقدر کلافه می شم و اینور اونور می زنم که درست شه بعد لم می دم یه گوشه و ته دلم می خندم..هه هه هه درست شد..

.

فعلا که می بینم مشکلش حل شده

امیدوارم کامل حل شده باشه

توی سایتها هم خیلی گشتم هیچ کدوم در مورد مشکل من چیزی ننوشته بودن

.

ولــــــــــــــــــــــــی مثل اینکه

هه هه هه...درست شد

[ یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ] [ آیدا محمد ] [ نظرات () ]

کودک درونمان هیچ وقت استراحت نمی کند

وقت شناس هم  نیست

دعواش هم نمی تونم بکنم

 

خب وقتی می خواد شیطونی کنه که من نمی تونم جلوشو بگیرم...بزار شیطونی کنه

یهو وسط حرف جدی دوست داره شوخی کنه

دوست داره با پسر دایی های دبیرستانیش شوخی کنه

باهاشون پانتومیم بازی کنه

موهاشونو به هم بریزه

بهشون بخنده

باهاشون کل کل کنه

.

کودک درونمان را دوست داریم

[ جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ] [ نظرات () ]

اینجور مراسم ، مراسم سختیه..تلخه

ولی دیدن اینطور چیزها یه حسی بهم داد

آرامش

از همیشه آروم ترم

آخر قراره به این آرامش برسیم و به این زیبایی و راحتی بخوابیم..پس بزار یه کم کمتر اینجا حرص بخورم

کمتر ناراحت بشم

کمتر به این فکر کنم که چرا آدمها منو ناراحت می کنن

همه چیز می تونه خیلی راحت تر بگذره .. آروم تر.. ریلکس تر...آخرش قراره اینقدر راحت بخوابم

پس دوست دارم الان مثل خلسه ی قبل از خواب باشه..مثل اون پروازی که قبل از خواب رویا می بینیم و بعد می خوابیم..

.

خلسه 1 : برای اولین بار رفتم غسالخونه رو دیدم...خانمهایی که همه اینجا زیادی خسته شده بودن و اونجا چه راحت خواب بودن و کسی حمومشون می کرد و خشکشون می کرد و بعد چه خوب دوباره می خوابیدن ..

 

خلسه 2: آروم ترین خواب ممکن

 

خلسه 3 : گریه هم اتفاق خوبیه..تخلیه روانی

 

خلسه 4: به این فکر می کنم کاش این همه آدم توی روزایی که هستیم ، بودن، نه اون روزایی که نیستیم میان و دور هم جمع می شن

 

خلسه 5: خودم از خودم تعجب می کنم که این اتفاق  اینقدر منو آروم کرد

 

خلسه 6: حس می کنم یه راه پر آرامش جلومه و بعد یه خواب راحت

 

خلسه 7: بزن بریـــــــــــــــــــــــــــــــــم!!

[ جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ آیدا محمد ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب